2295 ز سركه خوردنش گو احتما كن * طعام وى همه اسپيد با كن
ب 84 ز اقراصِ بزورش گو بياميز * بجمله از تُرُشّى گو بپرهيز
صفتِ قرصِ به زور
علاجش تخم بطيخ « 1 » و خيارست * و تخمِ قرع و سوس او را بكارست
ز خشخاش و نشا « 2 » آر و كثيرا * و زر زرنيخ و تخمِ بقلِ حمقا
شكر با او بكوب و داروى ساز * و دارو خوردنش گو نيك پرداز
بگو مىخور ازين دارو هميشه * بجلاب اندر از آبِ بنفشه
2300 و گر گرّست وى را در مثانه * و دردى باشد او را بىكرانه
نشانش آنكه چشمش در گدازست * و وقت بول را دردى درازست
علاجش روغن بادام و كشكاب * گر اقراص بزورش ده بجلّاب
طعام اسپيد با بايد مرو را * [ وَ ] ترشى نيز كمتر شايد او را
لعابِ حبّ بِهْ با روغن ورد * و لختى شير مردم « 3 » اندرو كرد
2305 ازين هر روز گو تا در مثانه * همى ريزد ابر كردار « 4 » حقنه « 5 »
علاج كسى كش بول خون آيد
كسى كش بول خون آيد به بيرون * و بولِ وى نباشد جز همه خون
گر از بامى فرود افتاد ناگاه * و گر افتاد او ناگاه در چاه
از آن باشد كه بولش گشت چون خون * رگش بگشاى خون آور به بيرون
آ 85 ز قرص كهربا بايد گزيدن * طعامى غوره با بايد چشيدن
هامش
( 1 ) - بطيخ ؛ بكسر اول و تشديد ثانى : خربزه .
( 2 ) - نشا : نشاسته .
( 3 ) - مردم : انسان ، آدمى .
( 4 ) - ابر كردار : بر كردار ، به صورت ، به شكل .
( 5 ) - حقنه ؛ بضم اول و سكون ثانى : داخل كردن دواى مايعى را بوسيلهء آلتى مخصوص از راه مقعد براى روان كردن شكم بيمار .