و قاقله بجوى و دار پلپل * و بسباس آ [ ر ] لختى تو بحاصل 1905
ببايد جوزِ بويا ، خيرِ بويا * و علك و زعفرانِ نيك سارا
ز خولنجان و لختى دارِ چينى * ز نيكِ نيك بايد كش گزينى
ازين هريك به وزن يك درم جوى * به وزن دانگى زان مشك خوشبوى
و نيم از يك درم بايَدْتْ كافور * پس آنگه گردد اين معجون را نور
شكر يك من به آب اندر بجوشان * و رغوه « 1 » پاك بيرون گير تو زان 1910
بكوب اين داروها و اندر هم آميز * پس آنگه اندرين ، آبِ شكر ريز 70 آ
ازين هرگه كه خواهد او همى خور * طعامش خود نيايد نيز از ور « 2 »
و گر بهتر نگردد قرصِ عود آر * ازو هر روز خوش مىخور به مقدار
صفتِ اقراصِ عود
ببايد عود و سك و ورد و سنبل * طباشير و گل و علك و قرنفل
كبابه جوى تا دارو شود تام * برآيد آنگهى زين داروت كام 1915
ازين گلبرگ و عودَتْ بيش بايد * و ديگر خود همه يكسان بشايد
ازين اقراص كن ، گو تا بشكّر * بياميزند و آنگه زو همى خور
و گر بهتر نگردد قرصِ ديگر * بياميز و به دو ده گو همى خور
اقراصِ طباشير
كمون و ورد و سماق و طباشير * و لختى نيز از كشنيز برگير
قشورِ پسته آر و مصطكى آر * و لختى ناردان نيك بردار 1920
كمون و كربزه در سركه آغار * پس آنگه خشك كن باتشش بگذار
بساى و قرص كن زين قرص فرماى * به آب نار تا بِهْ شُوْدْ برجاى
و گر دانى كه اين بلغمش كردست * حرارت نيست و معده نيز سردست
هامش
( 1 ) - رغوه ( رغوة ) ؛ بضم اول و فتح سوم : كفك آب و شير و سيم و جز آن .
( 2 ) - ور : بر ، سينه .