بدندان چيز بد باشد شكستن * و بد باشد بدندان نيز خفتن « 1 »
نبايد كرد هرگز قى با ستم « 2 » * كه دندان بيشتر زو آورد خم
ازين كش من بگفتم گو بپرهيز * وزين دارو كه گويم گو بياميز 1430
ز كزمازك و ورد و سعد و سنبل * و ملحِ اندرانى با قرنفل
بساى و گو بدندان در ، همى مال * نيارد هيچ دندانش دگر حال
مرو را دايمى مسواك بايد * و هر روزيش دندان پاك بايد
كسى كو اين به كار آرَدْشْ دندان * نيارد هيچگونه هيچ نقصان 52 ب
فى البخر
كسى كش ناخوش آيد از دهن بوى * نگر تا چيست كان بوى آيَدَشْ زوى 1435
گر از دندانِ خورده آيَدْشْ گند * مر آن دندان ز بن بربايَدَشْ كند
گرش از وى تبه گشته چنانست * كه آن بوىِ دهن وى را از آنست
سكِ « 3 » پرورده جوى او را و خردل * و گرنه خردل و آبِ سفرجل « 4 »
بگو زين غرغره كن هر زمانى * بهفته دو ، و گرنه ماهيانى
و گر صفرا بود در معدهء اوى * بُخارَشْ از دهن بيرون « 5 » دهد بوى 1440
نشانش آن بود كان كم شود نيز * هر آن وقتى آن مردم خورد چيز
علاجش آن بود هر بامدادان * شرابِ مشمش آرد مىخورد نان
دگر پست و شكر بايَدْشْ خوردن * ز حلوا احتما بايَدْشْ كردن
گر از بلغم بود ويرا نشانست * به هر وقتيش دانم « 6 » آن چنانست
علاجش آنكه يك شربت زياره * بجويد زان مهين و زان خياره 1445
هامش
( 1 ) - خفتن : خميدن ، خم كردن .
( 2 ) - با ستم : ( ب + استم - ستم ) ، به زور ، به جور .
( 3 ) - سك : سركه .
( 4 ) - سفرجل : به ؛ آبى .
( 5 ) - بيرون : در نسخهء اصل ( برون ) .
( 6 ) - دانم : به نظر مىرسد « دايم » درست باشد .