فليته « 1 » كن درين مرهَمْشْ گردان * فليته را بهبينى در نِهْ آسان
و گرنه داروىِ تيز اندرو كن * همانگه گوشت مرده زو برون كن
1270 و گر بهتر نگردد زين بآهن * علاجش كن بكندن يا بريدن
ب 46 و گر سرطان بود اين علّت و درد * علاج و داروى وى بد توان كرد
علاجش نيست جز از رگ گشادن * پس آنگه داروهاى نيك دادن
و گَرْشْ از گوشت رسته مىدهد « 2 » نم * و گر مىزو پليدى آيد و دم
گرش داروىِ تيز آرى روا دار * و گر بآهن ببرّى دل بجادار
فى الخشكريش فى الانف
و گر كس را بهبينى خشكريش « 3 » است * و هر روزيش ريش زشت بيش است
علاجش پيه مرغ و موم روغن * پس از بگداختن بر درد كردن
چو روزى دو برآيد پاكِيَشْ جوى * بگو ، بينى به آب گرم مىشوى
گر از بينى بثورى « 4 » مىبرآيد * مرو را خود علاجى ديگر آيد
فليتى گو بملح و سركه بگذار * زمانى گو بهبينى در ، همى دار
1280 و گر بهتر نگردد از سفيداج * يكى مرهم كنى او شُودْ تاراج
ز اسفيداج و موم و روغنِ ورد * سپيدى خايه بايد اندرو كرد
ازو مرهم كنى بر ريش بينى * دگر زان ريش « 5 » زشتى تو نبينى
فى الوجع الاذن
كسى كش گوش دايم درد باشد * چه دانى كان چه علّت كرد باشد
هامش
( 1 ) - فليت ، فليته : فتيله .
( 2 ) - مىدهد : در نسخه اصل ( مىدهى ) .
( 3 ) - خشكريش : قسمى از جرب است كه آبلههاى آن بىآب و خشك و آن را بكاف فارسى مفتوحگر گويند ( دهخدا بنقل از انجمنآراى ناصرى ) . در قانون ابو على سينا « خشكريشه » آمده و ابن بيطار آن را « الخشكريشه » ضبط كرده است . در نسخهء اصل ( خشكزيس ) .
( 4 ) - بثور ؛ بضم اول جمع « بثر » : جوشها و دانههاى ريز كه روى پوست پيدا مىشود .
( 5 ) - ريش : در نسخهء اصل ( زيش ) .