نه ماهى ، نهنبيد او را بشايد * نه هرگز از حجامت كرد بايد
و گر محكم شود چاره نيابد * به نيشش آب ازو بيرون گشايد
فى العشا
كسى كو را بشب كورى فزايد * شبش از چشم بينايى ربايد
مر آن كس را همى شب كور خوانند * بجز شب كورى اين كس را ندانند 1125
مرو را خوردنى از حبّ ياره * بده تا درد زو گردد كناره
جگر لختى از آنِ « 1 » بز گزيده * نشايد گر نمك زى وى رسيده
برون كن نيك لختى « 2 » دار پلپل * جگر بارى دگر بايدت حاصل
برو بردار پلپل بر نهفته * نهاده آنگهى بر خشت پخته
پس آن خشت آنگهى باز آر و بردار * به آتش در تنور گرم بسپار 1130
كه بريان شد نبايد بود غافل * برون آر از ميانش دار پلپل
بنه تا دار پلپل سرد گردد * بساى آنگاه تا چون گرد گردد
جگر لختى دگر بآتشش بگذار * بمال و آبكى روشن برون آر
ازين پلپل شيافى كن بدان آب * علاج چشم را گو زود بشتاب 1135
و گر خود زان شياف زهرهيابى * دگر اين درد را زو بر نتابى 41 ب
گر از اسهال دارد زود بهتر * نگردد ناورد او حال ديگر
علاجش آنگهى از سوى خونست * نگر تا حال او را تاش چونست
گرش خون غلبه دارد زود قيفال * بزن تا به شَوَدْشْ آن بد شده حال
فى الانتشار
كسى را كان سيهكش بر سياهى * كزو بيند بچشمش روشنايى
پراكنده بباشد تا جدا شود * ازو بينايىِ او مبتلا شود 1140
هامش
( 1 ) - آن بز : به صورت اضافه ، مال بز .
( 2 ) - لختى : مقدار كمى ، اندكى .