صفت باسليقون
1040 ببايد زعفران و مرّ و شكّر * و روى سوخته زرنيخ احمر
آ 38 اشق و شنجرف و علك بايد * به وزن يك درم زين يك بشايد
عروق نيك بايد شش يكى « 1 » زان * بساو « 2 » و زو شيافى كن تو آسان
و گرنه گو شيافى كن ز قلقند * بجز زين چيز ديگر هيچ مپسند
شياف قلقند
ز روىِ سوخته لختى بجا دار * به وزن پنج درم تو ، زو روا دار
1045 ببايد دو درم سنگ نيك زنگار * به وزن يك درم قلقند بردار
ز نوشادر به وزن يك درم جوى * و زرنيخ آر و بوره نيز بازوى « 3 »
ز هريك يك درم بايد بسوده * شيافى كرده به آب [ و ] خشك سوده
ازين در چشم كن تا ناخنه پاك * بيارد با سبل از چشم ناپاك
گرين علّت كهن باشد بآهن * بِبُرّ و پس ذرورَشْ بر پراكن
1050 چو ببريدى درو كن آب زيره * كزين به گردد آن جاى بريده
بشوى و زرده خايه اندرو ريز * پس آنگه از ذرور زرد آميز
از آن بر جاى دردشْ مىپراكن * مگر بزدايد او آن خيم « 4 » آهن
دگر زان سرمه كش ما ياد كرديم * و چشم از ناخنه آزاد كرديم
ب 38 بباب ناخنه كردم پديدار * از آن سرمه كن و بر درد بگذار
فى السّلاق
1055 سلاق آنست كه پرك « 5 » چشمكانش * ورم گيرد بريزد مژّگانش
هامش
( 1 ) - شش يكى : يك ششم ، 6 / 1 .
( 2 ) - بساو : بساى .
( 3 ) - بازوى : با او .
( 4 ) - خيم : جراحت .
( 5 ) - پرك ؛ بكسر اول : پلك .