فى السّرسام
كسى كش علّتِ سرسام باشد * ز دردِ سَرْشْ بىآرام باشد
علاجش رگ گشادن باشد اوّل * طلا كن « 1 » بر سرش كافور و صندل
طبيعت نرم دارش به آب آلو * بگو كشكاب خور در آب كيغو
ز شير مردم و دهن بنفشه * بسر بر مىطلى « 1 » بايد هميشه
و نيك باشد گلاب و نيز كافور * گر آن بويد شود آن درد زو دور « 2 » 850
طعامش برگ اسفاناخ پخته * بسمن « 3 » گاو روزى برگذشته
مطبوخ لذلك
و گر بهتر نگردد گو ، هليله * بپز با سوس و با عنّاب و بليله
و سگپستان و پس خرماىِ هندو * بنفشه بايد و زان نيك آلو
كزين مطبوخ « 4 » لختى خورده آمد * بجايش نيك كارى كرده آمد
شرابى پز مرو را از بنفشه * بدهن « 5 » لوز گو ، مىخور هميشه 855
فى السّكته
گر از سكته كسى بيمار باشد * بسان مردهء چون زار باشد 31 آ
كه روىِ وى سياه و تار گردد * و گرنه سرخ چون گلنار گردد
و گرنه سبز گردد اين نشانست * كه وى از علّت خون خود چنانست
ز هر دو دست وى قيفال بگشاى * و گرنه گو حجامت كن ابرپاى « 6 »
و گرنه گو ، رگِ صافن ز پايش * بِزَنْ تا چون بود اين آزمايَشْ 860
پس آنگه سركه و گُل روغن « 7 » آور * ازو هر ساعتى مىريز بر سر
هامش
( 1 ) - طلا ، طلى : اندود .
( 2 ) - دور : در نسخهء اصل ( زود ) .
( 3 ) - سمن ؛ بكسر اول و فتح ثانى : فربهى ، چاقى ، اينجا بمعنى چربى و روغن است .
( 4 ) - مطبوخ : جوشانيده ، دمكرده .
( 5 ) - دهن ؛ بضم اول : روغن .
( 6 ) - ابر : بر .
( 7 ) - گل روغن : روغن گل .