طلى « 1 » كن زعفران و سركهء تيز * به پيشانيش بر مىمال و مستيز « 2 »
فى الشّخوص
شخوص آنست كه نه جنبد نه گويد * نداند مر ترا نه چيز جويد
و ليكن چشم وى بينى گشاده * ابر جاى دو چشمش ايستاده
نيايد چشم وى يك لخت « 3 » برهم * و گرچه برهم افشاريش بستم « 4 »
شخوص از بهر آنش نام كردند * بدانك نام وى نه خام كردند 880
علاجش جاى ديگر خود بگفته * درآر باب سبات و باب سكته
كزان دارو نگردد زود بهتر * ز دهن ز نبقش برريز بر سر
به دو در كرده لختى از فربيون * و نيك بگداخته آورده معجون « 5 »
و گرنه جندبيدستر « 6 » ابر « 7 » سر * طلى « 8 » كن فرفيون بازو « 9 » برابر 32 آ
و گرنه سركه جوى و شحمِ حنظل * و لختى خوارمايه اصل حرمل 885
طلى كن بر سرش بر هر زمانى * مگر گيرد ازين علّت كرانى « 10 »
فى الصّرع
گر از بلغم كسى مصروع گردد * كه دندان بر لبانش بر ببندد
علاجش زود معده پاك كردن * يكى شربت ز قاقايا به خوردن
و گرنه حبّ ياره بايد او را * مگر از قاقيا بِهْ شايد او را
هامش
( 1 ) - طلى كردن ، طلا كردن : اندودن .
( 2 ) - مستيز : ستيزه مكن ، نهى از مصدر ستيزيدن بمعنى نافرمانى كردن .
( 3 ) - يك لخت : اندكى .
( 4 ) - بستم : با ستم ، به زور .
( 5 ) - معجون : دارويى مركب از چند دوا كه باهم مخلوط كرده باشند .
( 6 ) - بيدستر : در نسخهء اصل ( بيداستر ) .
( 7 ) - ابر : بر .
( 8 ) - طلى كردن : اندودن .
( 9 ) - بازو : با او .
( 10 ) - كران گرفتن : بر كنار شدن ، اينجا مجازا بمعنى شفا يافتن .