سك « 1 » پرورده بايد با طريفل * و گرنه لختكى آب سفرجل
و گرنه باديان خشك شكّر * هليله نيز گو با او همى خور 815
گر از خون باشدش قيفال « 2 » بگشاى * گلاب و روغن گُلْ بر سر انداى « 3 »
گر از بلغم بُوَدْ از حبّ ياره * ببايد خورد تا گيرد كناره 29 ب
و گرنه گو ، ز حبّ قاقيا جوى * كه جويد گو ، ز مردِ آشنا « 4 » جوى
و گر ، نه خود « 5 » بياميزى بِه آيد * كه نه آنكش تو آميزى بشايد
صفت حبّ قاقيا
يكى مثقال از ياره و حنظل * دو دارى خود نبايد هيچ حرمل 820
سطو خودّوس بايد نيم مثقال * ز تربد همچنان بايد بههرحال
وزان سقمونياى نيك بايد * به وزن دانگْ سنگى كم نشايد
به آبش حب كنى يك خوردن آيد * كه خوردى درد را راحت فزايد
طلى « 6 » را جندبيدستر و خردل * و پلپل بايد او را جاى صندل
طلا كن « 6 » بر سرش بر ، آب شمشاد * شود دردش كم و هم بشكند باد 825
و گر زين دارو آميزى بروغن * وزان روغن همى در بينى افكن
طلى كن « 6 » بوشِ دربندى و فوفل * شياف مامشا افيون و صندل
فى الدّوار
كسى كش سر بگردد هر زمانى * ببايد جست از دردش نشانى
كه چشمان و رخانش سرخ بينى * ز خون باشد نبايد گر نشينى
هامش
( 1 ) - سك : سركه .
( 2 ) - قيفال : يكى از وريدهاى بازو .
( 3 ) - انداى : امر از مصدر اندودن .
( 4 ) - آشنا : مطلع بامرى ، عارف از كارى ، آگاه .
( 5 ) - و گر ، نه خود بياميزى به آيد : و اگر خود نياميزى بهتر است .
( 6 ) - طلى ، طلا كردن : اندودن .