830 نگر كز ساق پايش گر « 1 » ز نقره « 2 » * حجامت كن بدين باشدش چاره
آ 30 پس آنگه از طريفل گو همى خور * ابازو « 3 » سركهء پخته بشكّر
و گر سرخش نگردد چشم و نه روى * ندارد خون برون آوردنش روى « 4 »
ز حبّ قاقيا يك دو سه خوردن * ببايد خود و رست از سر بگشتن
و گرنه خوردنى از حبّ ياره * به دو ده پس بياره كُنْشْ چاره
835 وزان اطريفلِ مهيّنش بايد * كه هر روزى از آن لختى « 5 » بخايد
فى الشّجاج
و گر بينى كسى را سرشكسته * دَوَد [ ا ] ز خون و گشته سخت خسته
اگر بشكسته يا بى استخوان را * علاجش به توان كرد آنچنان را
ز خون ساوشان مر و ايرسا * و صبر و كندر و بازان « 6 » بهمتا
بكوب و بر جراحت بَرْشْ برنِهْ * ببندش روزكى دو ، تا شود بِهْ
840 و گر آن استخوانش شد شكسته * وزير استخوانش گشته خسته
مگر استاد كس باشد گزيده * كه نيك و بد بسى بسيار ديده
كه وى اين درد را دارو تواند * شكسته استخوان برهم نشاند
نبايد كس بدين مشغول بودن * بدارو كردن او را غم فزودن
ب 30 كه اين كارِ خداى آسمانست * علاج اين ز مخلوقش نهانست
845 علاجِ اين ، بيزدان دست بادار « 7 » * چه افزاييش ويحك « 8 » رنج و آزار
هامش
( 1 ) - گر : يا . ( اگر بمعنى يا ) .
( 2 ) - نقره ؛ بضم اول و فتح ثالث : ( ثقب فى وسط الورك ، ثقب فى القفاء . المنجد ) .
( 3 ) - ابازو : ابا او ، با او .
( 4 ) - روى داشتن : محل داشتن ، دليل داشتن .
( 5 ) - لختى : اندكى ، كمى .
( 6 ) - بازان : با آن .
( 7 ) - بادار : بدار . يعنى دست بدرگاه خدا بردار و دعا كن .
( 8 ) - ويحك : واى بر تو ، افسوس بر تو .