تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامه در علم پزشكى ( فارسى ) — صفحة 54

مساهمون:

ص٥٤
830 نگر كز ساق پايش گر « 1 » ز نقره « 2 » * حجامت كن بدين باشدش چاره آ 30 پس آنگه از طريفل گو همى خور * ابازو « 3 » سركهء پخته بشكّر و گر سرخش نگردد چشم و نه روى * ندارد خون برون آوردنش روى « 4 » ز حبّ قاقيا يك دو سه خوردن * ببايد خود و رست از سر بگشتن و گرنه خوردنى از حبّ ياره * به دو ده پس بياره كُنْشْ چاره 835 وزان اطريفلِ مهيّنش بايد * كه هر روزى از آن لختى « 5 » بخايد

فى الشّجاج

و گر بينى كسى را سرشكسته * دَوَد [ ا ] ز خون و گشته سخت خسته اگر بشكسته يا بى استخوان را * علاجش به توان كرد آن‌چنان را ز خون ساوشان مر و ايرسا * و صبر و كندر و بازان « 6 » بهمتا بكوب و بر جراحت بَرْشْ برنِهْ * ببندش روزكى دو ، تا شود بِهْ 840 و گر آن استخوانش شد شكسته * وزير استخوانش گشته خسته مگر استاد كس باشد گزيده * كه نيك و بد بسى بسيار ديده كه وى اين درد را دارو تواند * شكسته استخوان برهم نشاند نبايد كس بدين مشغول بودن * بدارو كردن او را غم فزودن ب 30 كه اين كارِ خداى آسمانست * علاج اين ز مخلوقش نهانست 845 علاجِ اين ، بيزدان دست بادار « 7 » * چه افزاييش ويحك « 8 » رنج و آزار
هامش
( 1 ) - گر : يا . ( اگر بمعنى يا ) . ( 2 ) - نقره ؛ بضم اول و فتح ثالث : ( ثقب فى وسط الورك ، ثقب فى القفاء . المنجد ) . ( 3 ) - ابازو : ابا او ، با او . ( 4 ) - روى داشتن : محل داشتن ، دليل داشتن . ( 5 ) - لختى : اندكى ، كمى . ( 6 ) - بازان : با آن . ( 7 ) - بادار : بدار . يعنى دست بدرگاه خدا بردار و دعا كن . ( 8 ) - ويحك : واى بر تو ، افسوس بر تو .