بخطمى سر ببايد شستن او را * و طلخ گاو « 1 » بايد جستن او را
پس از خطمى بطلخ گاو سر را * ببايد شست بارى سر ، دگر را « 2 »
پس آنكه سركه جوى و روغن ورد « 3 » * ببايد هر شبى زان بر سرش كرد 785
دگر مطبوخ افتيمون بجوشد * يكى خوردن ازين پر معده نوشد
رهد وى بىگمان زين علّت و درد * نگر تا اينكه گفتم خود توان كرد
گر اطريفل خورد خود زود مويش * سيه گردد و هم پاكيزه رويش
و گرنه گو حب ياره بخور زود * كه اسهال اوفتيدش درد به بود 28 ب
فى الصّداع
كسى كش درد گيرد سر ز صفرا * جز از آب اسفيوش او را مفرما 790
[ د ] گرش مطبوخ ساز از آب آلو * هليله نيز با خرماى هندو
بنفش و سوس و سگپستان و لكور * و لختى اندرو كن ورد احمر « 4 »
و اصل « 5 » باديان و برگ سبنكور * درو كن تا شود مطبوخ با نور « 6 »
و گر خواهى درين كن نيز عنّاب * در آغاز « 7 » اين همه يك روز در آب
بجوشش آنگهى آبش برون گير * بگويم آنگهى تو كار چون گير 795
درو كن لختكى سقمونيا خرد * كه اسهال افكند خود دردسر بُرْدْ
كزين بهتر نگردد ، گو چنين كن * طريفل جوى و در اسكنجبين كن
ازين هر بامدادى گو همى خور * مگر كين دردسر گردَدْشْ كمتر
طلا « 8 » بايد گلاب و سركهء خام * بسر بر ، تا دهَدْش « 9 » از درد آرام
هامش
( 1 ) - طلخ گاو : زهرهء گاو .
( 2 ) - ببايد شست بارى سر ، دگر را : سر را بار ديگر ببايد شست .
( 3 ) - ورد : گل سرخ .
( 4 ) - ورد احمر : گل سرخ .
( 5 ) - اصل : ريشه .
( 6 ) - بانور : خوب ، نورانى ( به اين معنى در فرهنگها ديده نشد ) .
( 7 ) - آغازيدن : خيسانيدن ، تر كردن ، نم كردن .
( 8 ) - طلى / طلا : هرچه آن را درمالند بر چيزى ، اندود .
( 9 ) - دهدش : ( دهد + ش ) ، او را دهد .