نه تشنه باشد و نه گرسنه نيز * نه اندوه دل آرد او ز هيچ چيز
735 نه رفتن بافتاب اندر بگرما * نبايد نيز رفتن وقت سرما
گر از علّت درو بينى نشانى * نگه كن بول و نبضش را زمانى
كه باقى بينى اندر تنش آن درد * مرو را زود خود دارو توان كرد
از آن دارو كه گاه دردمندى * همى داديش ، ده ، گرزان پسندى
و گر بينى « 1 » بگو تا رگ گشايد * و گرش اسهال بايد نيك شايد
740 طعامش اندكى بايد گزيدن * نبيد « 2 » او را نبايد خود چشيدن
بحيله « 3 » تن به راه خويش باز آر * مدارا كن طبيعت را ميازار
گر او را بد گوارد چيز خورده « 4 » * و آروغش ترش آيد ز معده
ببايد باديان خشك و شكر * بگو ، هر بامدادى زو همى خور
و گر آروغش « 5 » آيد تلخ و گندا « 6 » * بمعده درش صفرا ماند و سودا
745 شرابى بايد از آب سفرجل « 7 » * بگو ، هر روز زو مىخور از اوّل
دگر هر روز از اقراص « 8 » ريوند * همى خور گو بجز زين نيز مپسند
آ 27 كسى كو پيش نا استاد « 9 » گردد * بجان خويش بر ناشاد گردد
ازين نامه « 10 » كسى را دارو سازد * ز يك دارو بديگر در گدازد
گر از داروش كس را غم فزايد * درستى را به بيمارى نمايد
750 من از مزد و بزه « 11 » بيزار گشتم * ز خواب جهل من بيدار گشتم
مر او را خصم « 12 » گردم روز محشر * ز جورش داد خواهم پيش داور
هامش
( 1 ) - و گر بينى : و اگر مصلحت بدانى .
( 2 ) - نبيد : شراب ، باده .
( 3 ) - حيله : چاره .
( 4 ) - خورده : در نسخهء اصل ( خواره ) .
( 5 ) - آروغ : باد گلو .
( 6 ) - گندا : بدبو .
( 7 ) - سفرجل : به ، آبى .
( 8 ) - اقراص : قرصها .
( 9 ) - نااستاد : آنكه در كارش مهارت ندارد ، نامجرب .
( 10 ) - نامه : كتاب .
( 11 ) - بزه ؛ بفتح اول و ثانى : گناه و خطا .
( 12 ) - خصم ؛ بفتح اول : اينجا بمعنى مدعى ، شاكى .