طعامش نار « 1 » با گر آب غوره * نبايد خوردن او را هيچ زيره
دگر سمّاق و گرنه خلّ « 2 » خمر « 3 » آر * طعامش ده ازو تا به شود كار 720
گرش اسهال صفرا بود جلّاب « 4 » * خورد او گر طبيعت خواهدش آب
گرش اسهال سودا بود و بلغم * بساز او را همى تدبير محكم
بجاى آبش آب انگبين ده * ز آب انگبينش آن گزين به
مده كس را دو مسهل در يكى روز * مشو ناباك استادى بياموز
كزو ايمن نباشد كس ز جانش * سيه گردد بر آنكس بر جهانش 725
نصيحت از من اى شاگرد بپذير * ازين در ، كت نمودم ، علم برگير
كسى كايد ز بيمارى به بيرون * بياموزى كه آن تدبير او چون
مرو را داشتن دشوار باشد * كه او با رنج و با آزار باشد
بيك هفته به حال دردمندان * بدارش هم بدان دارو و درمان
از آن دارو كه مىداديش مىده * بدين تدبير حال وى شود به 730
مرو را گو نگهدار احتما « 5 » را * سبك چيزى گزينش مر غذا را
بيك هفتهاش نبايد چيز خوردن * و نه بر آرز « 6 » [ و ] بر صبر كردن 26 ب
نه گرمابه نه بيدارى نه رفتن * تمتّع « 7 » نه ، نه باده هيچ جستن
هامش
( 1 ) - با : آش ، نار با : آش نار .
( 2 ) - خل : سركه .
( 3 ) - خمر : شراب . توضيح : سركهء خمرى نوعى از سركه است . ر ك هداية المتعلمين ص 313 .
( 4 ) - جلاب : گلاب .
( 5 ) - احتما : پرهيز .
( 6 ) - آرزو : مجازا بمعنى غذا آمده است . در متون قديم به همين معنى مجازى آمده است از آن جمله « پس عارف را در دنيا همچنان بايد بودن كه كودك شيرخواره كه شير دايه همى خورد و دل بر مادر همى دارد . چنين بايد عارف را : آرزوى از دنيا همى خورد و دل بر عقبى همى دارد كه آن بجاى مادر است « رونق المجالس » . و در شاهنامه آمده است :« چنين داد پاسخ كه از بيش خورد * مگر آرزو باز گردد به درد »( 7 ) - تمتع : برخوردارى ، مقاربت .