605 هرآن علّت كه اصلش مىندانى * نگر بر بيهده حكمى نرانى
مرو را احتما « 1 » فرماى خود بس * نگردد ز احتما بدحال يك كس
نباشد هيچ دارو ز احتما به * ز داروها بجمله احتما به
كه خود بيمار را زان احتما كرد * برو غلبه بسى كمتر توان كرد
و آنكس را كه او خود تندرستست * هنوز اندر تنش علّت نرستست
610 مرو را احتما از دردمندان * موافقتر بود بنيوش « 2 » برهان « 3 »
نيارد احتما او را بسستى * باقى دارد او را تندرستى
ب 22 ازين شش چيز عبرت « 4 » گير ويحك « 5 » * كه دانا را نباشد اندرين شك
كه من گويم بگو مر مردمان را * مشو مشغول مر سود و زيان را
كزين شش چيز وى پرهيز گيرد * بِرَسْتْ از مرگ پاى وى نگيرد
615 ابى « 6 » علّت گذارد زندگانى * مگر باشد قضاىِ آسمانى
نبايد خورد چيزى كازمودى * و بارى چند زو جان درد بودى « 7 »
و ديگر چيز گر ، دانى كه معده * نيارد زود زود آن هضم كرده
نبايد خورد آن گر زان خورى تو * مگر آنكه به كار آيَدْتْ دارو
سه ديگر پيش از آن تا آنچه خوردى * مخور ديگر مگر آن هضم كردى
620 چهارم آنكه گر معدهت بدردست * بنشناسى كه آن درد از چه كردست
مرو را داروى راحت نجويى * بدارو درد از آن معده نشويى
طعام ناموافق برگمارى « 8 » * مگر بينى تو بيمارى و خوارى
هامش
( 1 ) - احتما : ( احتماء ) پرهيز كردن بيمار از خوراكهاى مضر ، رژيم گرفتن .
( 2 ) - نيوشيدن : شنيدن ، گوش كردن .
( 3 ) - برهان : دليل .
( 4 ) - عبرت : پند .
( 5 ) - ويحك : افسوس بر تو ( اينجا در مقام ترحم آمده ) .
( 6 ) - ابى : بى ، بدون .
( 7 ) - درد بودى : به نظر مىرسد ( درربودى ) درست باشد .
( 8 ) - برگمارى : برسى گمارى ، يعنى طعام ناموافق را به معده تحميل مىكنى .