فى دليل غلبهء هر چهار طبع
دليل غلبهء صفراى بدخوى * بگويم من ترا چابوك « 1 » و نيكوى
قى صفرا و زردى چشم بيمار * و بول زرد يا همرنگ گلنار 320
و زردى روى و تلخى روى از آنست * كه صفرا در تن او كامرانست
دليلست اينكه آنكس از گُشِ زرد « 2 » * شده بيمار و زو آمد به دو درد
نشان غلبهء سودا شنيدم * خداوندان سودا نيز ديدم
دليلست آنكه رنگ و لون تاريك * و نبض شيريانش هست باريك
هميشه معدهء وى هست سوزان * بدل در فكرتش باشد فروزان
سيه بينى تو ، لونِ بول و خونش * سيه باشد اگر آرى برونش
نشان غلبهء بلغم بگويم * ز دل زنگارِ نادانى بشويم
نشان وى تن آسانى و كندى * نباشد اندرو زفتى « 3 » و تندى
خيو « 4 » بسيار و خواب آيدش بسيار * و بول وى سپيد و برف كردار 330
طعامش بد گوارد نيز معده * به بىكامى « 5 » برآيد زود خنده 13 آ
نشان غلبهء خون مىبگويم * نشان دردها جمله بجويم
دماميل « 6 » و بثور « 7 » و طعم شيرين * دليل خون نيابى بيشتر زين
كسى بيند بخواب اندر بسى آب * و گر باران و برف آيَدْشْ در خواب
دليلست كاندرو سلطانِ بلغم * قوى گشت و گرفته جاى محكم
گر آتش بيند اندر خواب بسيار * برو غالب بود صفراىِ بدكار 335
هامش
( 1 ) - چابوك : چابك ، ماهر .
( 2 ) - گش زرد : صفرا .
( 3 ) - زفت ؛ بضم اول : ستيزهخوى ، ترشروى .
( 4 ) - خيو : آب دهان .
( 5 ) - بىكامى : بدون خواستن ، بدون قصد .
( 6 ) - دماميل : جمع دمل ، زخمى كه روى پوست بدن پديد مىشود و از آن خونابه و چرك آيد ، آبسه .
( 7 ) - بثور ؛ بضم اول جمع بثر : جوشها و دانههاى ريز كه روى پوست ظاهر گردد ، تاولهاى و جوشهاى كوچك چركى بر روى اعضاء مختلف .