قحف :
The skull ; cranium
استخوانهاى هشتگانه كاسهى سر كه مغز نگاهدارى مىكند . « قحف الاناء » آنچه خوراك و نوشيدنى براى او آورد . « قحاف » سيل خانمان برانداز كه همه چيز را در راه خود برمىدارد .
قدح :
بيرون كشيدن آب سپيد زيانبار از چشم . - « قدحها قدحا و قدح القداحه » : آتش افروختن . « قدح » تكهاى چوب به اندازه يك فتر
( ذ ) : فاصله ميان دو انگشت سبابه و ابهام وقتى كه گشاده باشند ( اقرب الموارد ) كه بر آن كندهكارىهايى به صورت نشانههاى جادو باشد ، و عربان پيش از اسلام آن را در قمار و استخاره و هيئت و جادو به كار مىبردند . - « قدح » ظرفى كه با آن آب يا شراب و جز آن مىنوشيدند .
قريت :
« قرت » خشك شد ، « قرت الدم » خون لخته و خشك شد . « قرت الرجل قرتا » چهره مرد از اندوه يا خشم دگرگون شد . « قرت » مرد دندان خشك ، بخيل . « قريس » ماهى پخته با چاشنىهاى گوناگون كه خشك كرده باشند . « ماء القريس » آب بسته ( يخ ) .
قضيب :
Cut - branch ; penis
شاخه جدا شده از درخت يا همانند آن از آهن و جز آن . ولى رازى آن را براى اندام نرينه آورده است گفته اندام عصبى حساس پر از فضاهاى توخالى از ناحيه زير ناف كه در شرمگاه مىرويد اين گفته به درستى نزديكتر است . اندامى است اسفنجى كه از ختنهگاه آغاز مىشود و در آن سوراخ پيشآبراه
Urine meatus
قرار گرفته و پايانهى آن به پايهى نرينه كه بر استخوان شرمگاه
pubis
تكيه دارد ، پايان مىآيد . كه با زردپىهايى به نرينه مىچسبد همان گونه كه به غده پروستات به وسيله كانالى چسبندگى دارد و از آن آب نرينه ( منى ) تراوش مىكند . پس آن اندامى جداگانه است .
قضيف :
Emaciated ; lean
لاغر نه از نظر بيمارى يا فرسودگى بلكه برحسب سرشت لاغرى است مخالف آن