مىبيند تا آنجا كه مىتواند لازم نيست پوشش انگشتان را تغيير دهد بلكه آن را به نرمى مالش بدهد و دوباره آن را بپوشانند و آن را به جنباند و تكان بدهد . هيچ چيزى در زود رساندن آزار سرما به انگشتان مانند آويزان بودن آنها نيست . چنانچه وضعيت انگشتان به سوى آماسيدن و كاهش حس مىرفتند و تا هنگامى كه به رنگ سبز يا سياه درنيامدهاند ، آنها را در پختهى كاه گندم و يا پختهى شلغم و كلم ، و يا شويد ، و يا بابونه ، و يا درمنه ، و يا خام ، و يا اكليل الملك و يا تخم كتان و يا شنبليد هركدام به تنهايى و يا همگى با هم و يا در برخى روغنها كه ياد كرديم فرو نمايند و چندين بار در نزديك آتش دست يا پاى سرمازده را نگاهدارند ولى اگر ( انگشتان ) سبز يا سياه شده باشد . پس بهتر است ، به تندى جايى از آن را شكافى ژرف دهند تا گوشت آن نمايان شود و بگذارند خون بيرون ريزد . شايسته است اين كار در آب داغ انجام دهند كه خون در دهانهى شكاف لخته ( منجمد ) نشود كه از ريزش خون جلوگيرى نمايد . چنانچه لخته تشكيل شود و جريان خون بند آيد گل ارمنى در آب با اندكى سركه حل كرده روى آن بگذارد و يك شب و يك روز رها كند سپس با شراب ولرم يا آب و سركه آن را بشويند و دوباره داروهاى ماليدنى روى آن بمالند و اين كار را دو يا سه بار انجام دهد . تا جاهايى سياه شده ، سخت شوند و گرد آيند . چنانچه روند بيمارى پيش از شكافتن جاى سرمازده بسوى بدبو شدن و گنديدن برود در اين هنگام ديگر شكافتن آنجا سودى ندارد و ناگزير از جدا كردن جاى سرمازده مىباشد . نياز است بريدن آن را به تندى انجام گيرد ، به جهت آن كه به بافتهاى سالم كنار خود سرايت نكند .
بسيارى از درمانگران نادان اينگونه جاها را با چاقو مىبرند و جاى گنديده را به گونهاى سطحى و بىژرفاى مورد نياز مىتراشند . ولى گروهى ديگر بيش از اندازه آن را برش مىدهند كه با آن اعصاب و زردپىهايى ارزشمند را جدا مىكنند كه با برش زيادى سبب پديد آوردن بيمارىهاى سخت مىشود .
نبايد گوشت گنديده را با كارد برداشت ، بلكه بايد سرشتهاى از چغندر و كلم آبپز شده با يك قاشق بزرگ روغن داغ با حالت داغى بسيار روى آن بمالند و هر روز چندين بار انجام دهند تا بخش گنديده ، جدا شود و بيفتد و از بخش سياهى و يا سبزى چيزى نماند . پس از اينكه بخش گنديده تا نزديكى استخوان كنده شد ، دنبالهى درمان در راستاى رويش گوشت خواهد بود .
منصوري في الطب ( فارسى ) — صفحة 335
مساهمون: محمد بن زكريا الرازي
ص٣٣٥