خلق اطراف نمىدانستند حركت و سكون او را ، كه محض « تهور » [ و ] بلكه « جنون » بود ، بر چه حمل كنند ؛ و اهل سرحدّات « ايران » ، اول به پادشاه « روسيّه » مستظهر دانسته و در جنگ [ با ] او مردّد بودند ، تا ماجرا از مبدأ معلوم شود ؛ ليكن « رزين » فرصت وقت از دست نمىداد و به غارت جسارت مىكرد و اگر از معارف سرحدات براى تحقيق امر ، يكى نزد او مىرفت ، با گفت و شنيد ، به حبس او اقدام مىنمود .
تا اينكه پادشاه « ايران » كه « صفويه » بود ، به پادشاه ممالك « روسيه » مسرعى « 1 » فرستاد و نامه [ اى ] نوشت كه حاكم « حاجى ترخان » از راه بىمبالاتى مايهء اغتشاش سرحدّات شده ، و او خود در اين « 2 » فتنه شريك است ؛ چه بر حاكم است كه در ملكى فتنه ظاهر مىشود ، به جهت خود يا به قوت پادشاه ، قلع مادهء « فتنه » نمايد . و از اين شخص اگر جهدى مىشد و يا حقيقت حال را بر رجال ملك معلوم مىكرد ، فتنه « رزين » خوابيده بود . « لعن الله من القضيها » .
يا از نزديكان خود حاكمى به « حاجى » بگماريد ، كه حفظ « سرحد » بكند ، يا نظم آنجا را كه محل ظهور اين گونه فتنهها است ، به عهدهء عزم ما گذراند .
رسيدن مسرع و نامه همان ، و تعيين لشكر همان .
از احاطهء اين لشكر و لشكر « ايران » ، كار « رزين » روبه پريشانى گذاشت ، و او شهر به شهر مىگريخت و مهربى « 3 » نمىجست .
آخر كار ، گرفتار سپاه « روس » شد و او را با 7 نفر از اتباع او از طرف « قفقاس » به كشتى نشانيد و به جانب « حاجى ترخان » فرستادند و چند روز تخطئه و آزار مىديد .
[ مصراع ]
اسر بند بلا را چه جاى سرزنش است .
و از اينجا روانهء « مسكو » نمودند .
تبعه [ اى ] كه در بعضى از محكمههاى خود داشت ، مخبر و ممهّد شدند در استخلاص او ، [ و ] قريب [ به ] قلعهدان - كه اين زمان اثرى از آبادى آن نيست - با محافظين جنگ كرده [ و ] « رزين » را با معدودى مطلق العنان داد .
فضل شتى « 4 » به تلخى شتّى و سرماى مفرط در قلعهء مزبوره صبر كرد . همينكه
هامش
( 1 ) . پيك تندرو ، قاصد تيزرفتار .
( 2 ) . در اصل : درين
( 3 ) . مهرب( Mohrab )، گريزگاه .
( 4 ) . زمستان .