را عمر به آخر رسيد . او اين قضيه را حمل بر نيكبختى خود كرده ، با جمعيتى زياده از عد « 1 » و نجوم « 2 » به « مسكو » ريخت و به گريبان خلق آويخت [ و ] شورش بهپا شد .
به اقتضاى معادات « 3 » سابقه ، « پيشواى دين » را در زنجير انتقام كشيد . وضيع « 4 » و شريف را بيازرد و از بىمبالاتى او « اموال » مردم شهر - هرچه معلوم بود - به غارت اتباع او رفت ؛ و ليكن همهكس نظر به دعوى بيهوده [ اى ] كه داشت ، او را تمسخر مىكردند . و او به اظهار ثبات ، عزم از « مسكو » به خارج شهر منزل كرده ، و نامه به اطراف نوشت كه خلق را بيشتر فريفته كند .
نام [ ه ] هاى او بىجواب ماند ، و بدين سبب از لشكريان خود « بوى نفاق » شنيد .
ديگر بار خواست داخل شهر شود .
[ مصراع ]
داعيه مهر نيست ، رفتن و بازآمدن .
« بزرگ دين » از حبس بيرون آمده و به استظهار اركان ملك ، جمعيت او را متفرق كرد . او و خواص اتباع او « گرفتار » و به قتل رسيدند ؛ اما جمعى از « تتر » كه در اطراف « حاجى ترخان » به هنگامه معتاد بود ، از اين واقعه آغاز طغيان كرده ، به دوستى اين شخص تولّا « 5 » جسته ، مدتى از روى فرصت به خرابى و غارت « حاجى ترخان » و حول و حوش آن مشغول بودند ، تا از جانب پادشاه ، سپاهى مأمور شد و امر اينجا به انتظام پيوست .
هامش
( 1 ) . شمارش .
( 2 ) . پديد آمدن فتنه . ( فرهنگ فارسى معين ، 4 / 3212 )
( 3 ) . دشمنى ، عداوت ، دشمنى كردن با يكديگر .
( 4 ) . كوچك ، فرومايه ، پست .
( 5 ) . دوستى كردن ، دوستى ، محبت .