كرد كه گاه بينى تا زنخ رود اتل ، « 1 » چنان يخ مىكند كه كشتى آتش مانند ملخ زانو پس پشت مىبرد و از موجهاى پىدرپى مشت مىخورد . از راه پوجت « 2 » نيز كاغذ نافذ نيست [ و ] به هزار دست مىافتد ، و بالاخره چون دعاى غير مستجاب به خود « كاتب » برمىگردد .
[ مصراع ]
آه از اين راه كه در وى خطرى نيست ، كه نيست .
سابقهء اشارت اعلى در ترتيب نسخهء جامعه تو را از حوادث دهر سهو خاطر شد و مرا مايهء سعى در ذخاير « 3 » گرديد .
در ساعت ، مسودات « 4 » مرا - كه اندوخته بود - عرض داد .
[ نظم ]
ما نامه به او سپرده بوديم * او نافهء مشك اذفر آورد
« اعجبتى عقود درّه بل عقد سحره » .
گفتم : پروردهء طبع من كه سپردهء تو بود ، در پردهء كراهت منظر ، نه چنان گوشه مستورى داشت كه گمان كشف قناع در خود برد ، و اينها همه به صباحت « 5 » وجه چون پرىرويان اين صفحه از پرده بىخبرند و خلقى را پرده در ؛ همانا از سخن ديگرانت تضمينى رفته و در حق من به جرم سخنچينى تضييعى « 6 » خواسته و غافل كه :
[ مصراع ]
مرا امر « معروف » دامن گرفت .
و از دربار همايون به « عدل » و « انصاف » ام گماشتهاند ، « 7 » كه بر « حرقت « 8 » مال » تا « سرقت اموال » حكم باشم . بىشك از معشر « مسيحيان » كه با من « مراوده » دارند ، چيزى به « عاريت » خواستى و به غارت بردى .
لختى خاموش شده ، كه « جرم » خود را مشاهده مىديد و قطع دست را حدى دارد ؛ چون به جاى دست ، سر خود در معرض « خطر » يافت ، به زبان آمد و در
هامش
( 1 ) . رود ولگا .
( 2 ) . پست .
( 3 ) . در اصل : زخاير
( 4 ) . جمع مسوده ، به معناى نامه ، نوشته ، دستخط .
( 5 ) . صباحت( Sabahat )، خوبرويى ، زيبايى ، جمال ، سفيدى رنگ انسان .
( 6 ) . در اصل : تضيعى
( 7 ) . مراد وزارت عدليه نگارنده است .
( 8 ) . سوختگى .