بشر ، « 1 » چون « مرغ سخنگوى » كه روى به آيينه صورتى معاينه بيند ، سخنى گويد ، و عاجز از قوهء ضبط .
بر فرض مىخواست دشنامى به خود دهد ، ضمير به معلم راجع مىشد و اگر وصفى از معلم به زبان مىآورد ، به ديگرى برمىگشت ؛ به اين سبب از مكالمهام شرم بود .
يكى كه در فراگرفتن « السنه » ، رأيى آزموده و عقلى مجرب داشت ، گفت : تا در تعليم « لسان » از تضريب « 2 » كسانت « شرم » است و از مستمعانت « انفعال » ، اين مهم در پردهء « محال » مستتر خواهد بود . و شنيده [ اى ] جز « انبيا » و « اوليا » كه « مرغ حق » و « لسان غيب » اند ، هيچكس را مقدور نيست بىرنج به نطق از اين ميدان قصب السّبق « 3 » ربايد .
در به دو « محاورت » اگر بىمعنى است ، از استعمال « لفظ » گريز نيست . و اين قوم غالبا « زيرك » اند و صاحب « خلق نيكو » در سبك خطا « سهو » و « خطايى » بينند ، درگذرند و « سختى » و « عتاب » روا ندارند .
و ديگرى كه در آتش عشق « مهذب » بود ، گفت : سخن تا در دل ننشيند ، زبان او را فرانگيرد ، كه :
[ مصراع ]
هرچه از جان فرود آيد ، نشيند لاجرم بر دل .
از هيئت « معلم » كه روح محترز « 4 » است ، حافظه ، هرگز الفاظ « غامضه » « 5 » نياموزد ؛ بل روى او طبع را مايهء « نسيان » است و حفظ را موجب « نقصان » .
[ مصراع ]
نشنوى به كنى گوش و فراموش كنى .
پرى رويان اينجا همه « نغز » ند و « شيرين حركات » و « متناسب اعضا » و
هامش
( 1 ) . كلمه ناخواناست ، ممكن است ثير ( پرده چشم ) يا تشر يا چيز ديگرى باشد .
( 2 ) . تضريب( Tazrib )، سخنچينى ، فتنه ، دوبههمزنى .
( 3 ) . قصب السبق( qasab - os - sabq )، نيى كه در انتهاى مسير مسابقه اسبسوارى نصب كنند و سواران از مبدأ به اتفاق يكديگر به سوى آن اسب تازند . اول كسى كه آن نى را بردارد ، برندهء مسابقه شناخته مىشود .
قصب يعنى « نى » و سبق به معناى « پيشدستى » است ؛ در مجموع يعنى پيش افتادن ، سبقت گرفتن .
( 4 ) . محترز ، آگاه ، خبردار ، دورى گزيننده ، پرهيزكننده ، گريزان ، اجتنابناپذير .
( 5 ) . غامضه( qameze )، مؤنث غامض . پوشيده ، دشوار ، مشكل .