« بديع شكل » ، بر ماه سنبل پرتاب نهادهاند و حلقههاى زلف - كه دام دلهاست - بر آفتاب گسترده .
[ نظم ]
تا حلقههاى آن زلف بر گردن كه افتد * ما در ميان حلقه گردن دراز كرده
به انفاس « عيسوى » از يك ورق حسن كتابى آموزند و به ملاقاتى ، مقالاتى درس دهند .
« قد وهب الرّيح و ذهب المسيح » .
هنوز لعل لبشان به عيسى الفاظ آبستن ؛ و از دهان موهومشان به عادت مريم سخنى معلوم نيست ، كه صامت ، « ناطق » شود ؛ و طفل مهد عيسى ، مصدق .
[ مصراع ]
من نگويم چه كن ، ار اهل دلى خود تو بگوى .
رأى اولينم به ترازوى عقل درست آمد ، كه مرا تاب مقاومت بازوى عشق نبود .
[ مصراع ]
تا عقل داشتم ، نسپردم طريق عشق .
هرچه « معلم » گفت ، با تطبيق « معنى » فراگرفتم ، و زبان به الفاظ غير عادى معتاد شد ، و تاكنون از غالب اصطلاح - كه اطلاع آن شرط صحبت است - علم اجمالى يافت و چنان مىداند كه عنقريب « 1 » از زحمت « معلم » بىنياز و زبان به مخاطب و معلم باز شود .
[ نظم ]
چنين گفت آن مرد داروفروش * شفا بايدت ، داروى تلخ نوش
تأديب « قلم » در دعوى گزاف « كلك » را « كبر » و « ناز » ى است و بسان لسان كاتب ، زبان را به غرايب الفاظ دراز كرد .
[ مصراع ]
گوئيا معجز نگار است يا معجزهدار يا سحّار . « 2 »
« عند الامتحان يكرم الرّجل او يهان » .
تو « قلم » نيستى ، كه « نىشكر » ى . « عود » و « حطب » ، « 3 » ارچه هردو « چوب » اند ،
هامش
( 1 ) . بهزودى ، به همين زودى ، زود ، به همين نزديكى .
( 2 ) . سحركننده ، جادوگر ، ساحر .
( 3 ) . هيزم .