شود ، از فوق امواج ، ذوق معراجش در سر افتد ، ملاح مىداند [ كه ] سخن اغراق نيست و جستن « ماهيان » از آب ، برهان همين دعوى است .
از اين كلمات ، هردمم نفس از « جزر » « 1 » و « مد » باز مىماند و وجود به عدم مىگريخت ، قدمم سست مىشد و رأى « رجعت » بر عزم « اقامت » غالب مىآمد ، ولى پاس اطاعت حضرت ، پاى استقامت را به انتظار « كشتى بخار » كه آلات او از نار برد و سلام « 2 » بود ، همچنان استوار و ثابت مىداشت ، چرا كه از محيط سلطنت آمده بود .
[ مصراع ]
مرغ آبى است ، چه انديشه كند توفان را .
فى الفور ، « 3 » يكى از كشتىهاى اعلى حضرت امپراتورى كه به « قبّه » موسوم بود ، از قله موج ، چون طايرى « 4 » كه بر فراز كوهى عظيم متزلزل نشيند ، ظاهر گشت ؛ مانند قاصدى از « قابض روح » « 5 » و يا قايدى « 6 » از « سفينه نوح » ، خلق را به زبان توپ آتشبار ، [ به آيت : ] « من ركبنى نجا » ، در پناه خود دعوت مىكرد .
و به نوبت ، يكيك را از كنار دريا به كنار خود مىگرفت و در دل خويش جاى مىداد ، ولى دلها چون دانهء سپند در « مجمر » « 7 » آتش افتد ، همه « مضطر » و « مشوش » ، چه ، كشتى آتشين فعل بود و نعل دل در آتش داشت و نظم دلكش مىخواند .
[ نظم ]
از درون « سوزناك » و چشم تر * نيمه [ اى ] در آتشم ، نيمى در آب
هامش
دوم » مىزيست و آيين خود را تبليغ مىكرد . هنگامىكه از يانايا « يافا » ( تلآويو ) به قصد ترشيش ( در ساحل افريقاى شرقى ) سوار كشتى شد ، توفان عظيمى آنان را دربر گرفت و به دريا افتاد . در افسانهها گفته مىشود ماهى عظيمى ( نهنگ يا وال ) او را بلعيد و 3 روز بعد به ساحل بندر صيدا ( در لبنان امروزى ) در ميان قوم باستانى فينيقيه افكند . ( قاموس كتاب مقدس ، 976 ) يونس اندر دهان ماهى شدن ، كنايه از رفتن روز و آمدن شب مىباشد . آرامگاه او را در شهرهاى طبريه ( اسراييل ) يا موصل و كوفه ( عراق ) گفتهاند .
( 1 ) . در اصل : جذر
( 2 ) . انبياء - 69 .
( 3 ) . بىدرنگ ، در زمان ، همان دم .
( 4 ) . پرنده .
( 5 ) . جانستان ، گيرندهء جان . در روايات دينى لقب « عزرائيل » ( فرشتهء مرگ / ملك الموت ) است . در افسانههاى يونان ، فرمانرواى رود استوكس ( رود مرگ ) هادس نام دارد .
( 6 ) . پيشوا ، رهبر ، سردار فوج ، رئيس ، پيشرو .
( 7 ) . آتشدان ، منقل .