تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 416

مساهمون:

ص٤١٦
و معهود است ساعتى كه آفتاب سلطنت عجم به محاذات « 1 » افق مغرب مىرسد ، روى جهان از ظلمت انقلاب ناگزير است و خلق را از خلق يكديگر گريز ؛ جمعى از دست « مفسد » به بست « مسجد » مىروند ، فرقه [ اى ] در بازار آزار مردم « جوش » و « خروشى » دارند ؛ معدودى كه در هيچ بازار « بيع » و « فروش » ندارند ، سرمايهء آنها دعوى چاكرى است ، و حفظ خود از خطرات « تهمت » و عثرات « 2 » « عسرت » . اين بنده ، اقتضاى اين فرقه را به سلامت نزديك‌تر ديد ، از دهشت « نقم » « 3 » و وحشت « ظلم » ليالى هجر به مطلع فجر مخلص مىجست .
« أَ لَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ » .
« 4 » فى الحال ، « 5 » طليعهء صبح دولت « ناصر الدّينى » ، كه بهترين نتيجهء سحر اسلام است ، از ثغر « 6 » « آذربايجان » ، كه مغربى مقرّ خلافت است ، دميدن گرفت ؛ و طلوع آفتاب از جهت غرب خود كنايت از قيامت و روز حساب مىتواند بود ، كه از اين خبر ، حشرى آشكار گشت [ و ] « تهران » را از اعادهء روح فتوح دست داد .
« قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ » .
« 7 » مهر خموشى بر دهان جمهوريان زده شد ، زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد . « جمهور » ، ممهور شد و اين لفظ ، به اصل خود كه مهمل « 8 » او بود ، بازگشت . نالهء « مظلوم » و لابهء « محروم » اثر خويش [ را ] معلوم مىكرد و « حسنه » و « سيئه » را در قسط عدل جزا معين مىشد . گناه‌كار در موقف « بازخواست » بود و نامهء عمل از چپ و راست مىريخت . يك قوم را ز تارك برداشتند تاج ، يك قوم را جواهر بستند بر كمر ، چه ، خلق بر يك صراط نبودند و بيشتر به « معاد » اعتقاد نداشتند . سروش غيب ، به جلاوت ، تلاوت
« ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها » ،
« 9 » مذاق جان‌ها [ را ] شيرين مىكرد و آفاق را
هامش
( 1 ) . محاذات( mohazat )، برابر چيزى قرار گرفتن ، مقابل بودن . ( 2 ) . عثرات( asarat )، جمع « عثرة » ، به معنى لغزش ، خطا ، سهو ، گناه . ( 3 ) . نقم( naqam )، عيب كردن ، ناپسند و مكروه داشتن كارى را ، سرزنش كردن ، دادستاندن ، عذاب ، شكنجه ، آزار ، خستگى و درشتى هم معنا مىدهد . ( 4 ) . هود - 81 . ( 5 ) . به زودى ، دردم . ( 6 ) . ثغر( saqar )، سرحد ملك كفار . هر موضعى را گويند كه نزديك به خاك دشمن باشد . شهرها و مناطق مرزى با كشورهاى بيگانه . ( 7 ) . يس - 79 . ( 8 ) . مهمل( mohmal )، كلمهء مهمل يعنى لفظ بىمعنا . حرف مهمل ، حرفى است كه نقطه ندارد . مهمل ، يعنى بيهوده ، بىفايده ، اهمال‌كننده ، متروك ، به خود فروگذاشته . ( 9 ) . بقره - 106 .
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 416 | هارون وهومن