نظم
اى مدعى برو كه مرا با تو كار نيست * « احباب » حاضرند ، به « اعدا » چه حاجت است
« خامه » را خدمت « عامه » سخنى نيست .
نظم
اذا نطق السّفيه فلا تجبه * فانّ جوابه ان لا يجابا
چه ، عوالم انسانى را آنچه شمردهاند ، از سه بيش نيست :
يكى : نزديك به « عالم حيوان » ، كه « بيابانيان » و « اهل جبالند » « 1 » ، جز « جذب منافع » و « دفع مضار » نخواهند و ندانند .
و يكى : اهل « بلاد » و « مدن » ، كه ايشان را حواس به « تمدّن » و « تعاون » مصروف است و استنباط « پيشهها » و « حرف » . « 2 »
ديگر : آنهايند كه به اينها « مشغول » نيستند ؛ بلكه از اينها « ملولند » و سيرشان در عالم عقول است .
[ مصراع ]
كه باشند در بحر معنى غريق .
در تحقيق اشيا بحث كنند و [ در ] « مبدأ » و « معاد » فحص نمايند ؛ و مشاهد است كه زبان تجاسر « 3 » گويندگان از اين طايفه نيز كوتاه نيست .
بر پادشاه عصر كه به راه « عدل » رود ، نسبت « ستم » دهند ؛ و به وزراى « نيك انديش » كه از پى رفاه خويش از آسايش بگذرند ، از كموبيش سخن گويند .
فرقه [ اى ] عزلتجوى خلوتگزين ، به « زرق » و « ريو » « 4 » متهماند و به « دد » و « ديو » ممثل ؛ « 5 » و اگر ظريف و آميزگارند ، « 6 » « عفيف » و « پرهيزگار » ندانند .
اديب اگر همه « صابر » است و ساكن تهى از « تجربه » و « امتحان » است و نقش « خانه » و « ايوان » . لبيب « 7 » « مسافر » كه غالبا در سير بلدان است و مشاهدهء صنع يزدان است .
هامش
( 1 ) . از « چه عوالم . . . » تا « جبالند » ، به اشتباه تكرار شده است .
( 2 ) . « حرف جمع حرفه و حرفه ، پيشه است . » ( حاشيهء مؤلف )
( 3 ) . تجاسر( tajasor )، گستاخى كردن .
( 4 ) . ريو( riv )، مكر ، حيله ، فريب ، تزوير .
( 5 ) . ممثل( Momassal )، مصور كرده ، تشبيه كرده ، مجسم شده .
( 6 ) . آميزگار( amizagar )، خوشمعاشرت ، آنكه بسيار معاشرت كند .
( 7 ) . لبيب( Labib )، عاقل ، خردمند .