نظم
به ياد حق از خلق بگريخته * چنان مست ساقى كه مىريخته
او نيز در نظر طايفه خاذل « 1 » شوريدهكار است و پريشانروزگار ، و گويند اگر « مكارم اخلاق » داشتى ، آوارهء « آفاق » نشدى و به « استقراء » « 2 » و « استفراق » « 3 » ثابت است كه استنطاق « 4 » اين كلمات خاص عيبجويان ماست ؛ و عجب اين است كه با همه « عيبجويى » ، در « عيب » خود بىبصريم و كوتاهنظر ؛ و نفى اين صفت « ذميم » « 5 » از خود نتوانيم كرد .
نظم
دشمن عاقلان بىگنهيم * ز آنكه خود جاهل و خطاكاريم
در هيچيك از « بلاد » ديده نشده [ كه ] احدى به اين حد درصدد « نيك » و « بد » همگنان باشد . در عالم « حس » و « عقل » ، به تلاش « معاش » و زاد « معاد » خودند ؛ و « حسن » و « قبح » اشياء را « عقلى » دانند ، نه « حسّى » . شايد در فصول اين نسخه ، موقع ذكرى از آداب ساير « بلاد » شود و مايهء « حسرت » و « عبرت » گردد ؛ و هو الموفق و المعين . « 6 »
سبب تأليف كتاب
روزگارى به اين انديشه بگذشت و خامه در ساخت نامه سياحت داشت و صفحه را چون باطله عمر سياه مىكرد . شواهد الفاظ همه از الحاظ « 7 » معانى خالى ، « خار » انديشه در دل ، « گاه » از « شورهزار » ضمير « لاله » و « گل » مىخواست و از دل دردناك ، ناله « بلبل » و گاه به نوك خامه پس سر مىخاريد « 8 » ، و به تجديد « مداد » ، امداد مىجست ؛ خامه را « خلال دندان » مىكرد و كار دست به دندان مىافكند و چون اصل مسئله به مبحث « تفرقه حواس » برمىگشت ، مقصود همچنان مستور بود و از نوايب دهر ، هر لحظه غايله [ اى ] به ظهور پيوست .
هامش
( 1 ) . خاذل( Xazel )، ضعيف ، درمانده ، خوار ، سست .
( 2 ) . استفراء( esteqra )، جستجو كردن ، كنجكاوى ، از جزئى به كلى پى بردن .
( 3 ) . استغراق( esteqraq )، غرق شدن ، فرورفتن در امرى ، تعمق .
( 4 ) . استنطاق( estentaq )، به سخن اوردن ، بازپرسى ، به گفتار انگيختن .
( 5 ) . ذميم( Zamim )، زشت ، نكوهيده .
( 6 ) . و اوست مددكننده و اعانتكننده . ( دو لقب خداى تعالى )
( 7 ) . الحاظ( alhaz )، نگاه .
( 8 ) . در اصل : مىخواريد