تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 411

مساهمون:

ص٤١١
عالم به عزم « ملوك » و وضع « سلوك » ايشان مسلم شد . هر ملكى ، ملكى مسخّر خويش ديد و هر قسم از جهان ، به عصمت وجود جهان‌بانى آراسته گشت . « لينظروا على من احسن عليهم و يشكروا على ما انعم اليهم » . در « منجيات » « 1 » دوست و « مهلكات » « 2 » دشمن بر مدار يك « مركز » روند ، و در امتحان « طور » « 3 » و امتناع « جور » به طباق « 4 » يك نطاق ، « 5 » همت مسابقت گمارند ، ولى مطابقه « دين » و « دولت » ، خاص يكى است كه « ناصر دين خدا » است و « ناشر شرع هدى » . « لا زال للدّين ناصرا و للشّرع ناشرا و فى العدل واحدا و للجور فاقدا و هذا دعاء للبريّه شامل » . اگر اندكى مقتضيات « دولت » را منافى حرمت ملت بيضا « 6 » بيند ، امضا نكند ، همتش صرف تطبيق « ذات البين » است ، نه تفريق ، كه : « الملك و الدّين توامان » . خلاف ساير فرماندهان ، كه شرع پاكان خويش فرع زاكان « 7 » خويش كرده ، از مسائل دين « اعراض » كنند و بر مصالح ملك « اعتراض » ننمايند .
« وَ ما يَسْتَوِي الْبَحْرانِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ » .
« 8 » « عجز » از كسب ادب ، عادت تهيدستان تنگ‌مايگان كه بساطى گسترند و خاطر خريداران را به تعداد محسّنات متاع كساد خويش به انبساط آورند ؛ مرا نيز نطع « 9 » هوسى گسترده بود ، همانا دست احتساب دهر هيچ در بساط من نديد كه يكباره بساط مرا از بسيط زمين درنورديد . نظم
تنگ شد بر من فضاى عافيت بىهيچ جرم * اين‌چنين باشد اذا جاء القضا ضاق الفضا
هامش
( 1 ) . منجيات ، جمع منجية . تأنيث منجى ، به معناى رهاننده‌ها ، اعمالى كه موجب نجات و رستگارى است . ( 2 ) . مهلكات ، جاى هلاك ، كشنده ، موضع نابودى و تباهى . ( 3 ) . طور( Tur )، كوهى است در شبه‌جزيرهء سينا ، كه موسى در آن به مناجات پرداخت و نور خداوندى را مشاهده كرد . بين تاريخنگاران دربارهء جايگاه واقعى آن اختلاف بسيار است . ( قاموس كتاب مقدس ، 498 - 504 ) ( 4 ) . طباق( tebaq )، طبقه‌ها ، موافق ، برابر ، موافق كردن دو چيز . ( 5 ) . نطاق( netaq )، كمر ، منطقه ، كنايه از افق ، اصطلاحى در نجوم . به سخنران و زبان‌آور هم گفته مىشود . ( 6 ) . كنايه از دين اسلام . ( 7 ) . زاكان( Zakan )يا زاكون( Zakun )، قاعده ، قانون ، رسم . ( 8 ) . فاطر - 12 ( 9 ) . نطع( nat ' )، فرشى چرمين كه محكوم به اعدام را بر آن نشانيده ، سرش را مىبريدند . بساط از پوست دباغى كرده كه گسترند و بر آن نشينند . سفره چرمى ، بساط چرمى .
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 411 | هارون وهومن