رخسار را چون ورق « خزان » از آن زرد كرد ، و رفيق درد را آه سرد ، كه پيش از دى ماه قديم از مكتب تعليم گريخت ، سهى قدان رياض خاطر را طراوت برفت ، فكر مستقيم را فلك سليم در عمّان امعان بشكست ، پيك خيال كه سير عوالم معنى را به اعتدال هواى همت بايستى كرد ، در سردسير « انقطاع » بماند . بر فرّ « فروردين » و بهجت « اردىبهشت » و خرّمى « خرداد » ، چه اعتماد ؛ كه سردى و خنكىهاى « دى » ، آتش طبع « افسرده » كرد .
نظم
به دود آتش ماخوليا دماغ بسوخت * هنوز جهل مصور كه كيميايى هست
و به اين انديشه كه تا چند بر فقدان معارف تأسف است و بر عمر تلف شده تلهّف ، « 1 » حاليا كه « جهل » تو با اين تركيب راه « تجريد » « 2 » گرفت ، اميد است كه تو را نيز بر شاخ امل شكوفهء شادكامى باشد . منبعد ، بايد از خداى توشه بايد خواست و از خرمن بزرگان خوشه ؛ از خلق ، گوشه .
نظم
از جوى شهر گوهر معنى طلب مكن * غواصدار گوشهء دريا كنارگير
« قطره » به « دريا » پيوندد ، « لؤلؤ منضود » « 3 » گردد ؛ « ذره » راه « خورشيد » جويد ، جلوهء « شهود » يابد .
نبينى در عرصهء باغ « دانه » به « اندوه » و « داغ » به « زمين » رود ، « لاله » و « نسرين » برآيد و در « رقعه لعب » ، « 4 » « پياده » به ارادهء ثابت طىّ مراحل كند ، صفت « فرزين » « 5 » كرد .
« قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ » .
« 6 »
غايت « نگونبختى » است تا پاى « شوق » از رفتار نماند ، زبان از ذوق « گفتار » بماند .
دعواى « مدّعى » و غوغاى « بدانديش » پيش « ارباب الباب » ، شعبدهء دست است و عربدهء مست .
هامش
( 1 ) . تلهف( talahhof )، دريغ خوردن ، اندوه بردن ، افسوس خوردن .
( 2 ) . تجريد( tajrid )، تنهايى گزيدن ، پيراستن ، برهنه كردن ، تيغ بركشيدن ، تنهايى ، پيرايش ، عارى شدن بنده از قيود مادى و حجابهاى ظلمانى و انصراف از ماسوى الله و توجه به ذات احديت .
( 3 ) . منضود( Manzud )، بر هم نهاده .
( 4 ) . شطرنج .
( 5 ) . مهرهاى از شطرنج كه به منزلهء وزير است .
( 6 ) . عنكبوت - 20 .