« داستان » شنيد و « پروانه » را « پروا » نماند .
اين با چراغ تابش رفت ، و باغ تابش آن بسوخت .
نظم
در جهان « شاهد » ى و ما « فارغ » * در قدح جرعه [ اى ] و ما هشيار
هم از اثر اين « جرعه » است كه خاك « جرعهچين » بر اين رتبه « برترى » يافت و پاكيزه گوهران خاكى كه فرستادگان « آگاه » و آشنايان درگاهند ؛ بر فراز « آفتاب » و « ماه » و ديگر روشنان فلكى خرگاه روند ؛ چه تابش اضواء سماء « 10 » از « افلاك » به « خاك » است ، و از انوار هدى از « خاك » است به « افلاك » .
اين « روشنى » از « عرش » بگذشت ، و آن يك از « فرش » نگذشت ؛ تا « سرلولاك » تقرير شد ، سر « افلاك » به زير افتاد ، كه قولى حتم شنيد و سخن « ختم » ديد ؛ « ختم انبياء » و « خواجهء اصفيا » « 11 » - عليه و على وصيّه و اولاده الصّلوة و السلام - « 12 » آئينه اوهام خلق از زنگ « ظلام » « 13 » بپرداخت ، و فرمان « عقل » در فضاى « جهل » نافذ كرد ، تا در صفحات « وجود » ، آيات « جود » مشاهده گشت ؛ و اقتضاى نظام كل كه اختلاف شئون را اسباب و علل بود ، چونوچرا را جواب گفت .
« گدا » را به « شاه » و « سها » « 14 » را به « ماه » چه سخن ، و « درويش » را با « منعم » چه بحث ، كه سفرهء عام گسترده است ، و نعمت تام ، آماده ؛ و قسمتى خاص هركس نهاده . نشايد خورد الّارزق مقسوم .
پس حفظ اين نظم ، مقتضى سايش و قاهرى شد كه به سيف شاهر « 15 » آيت « سطوت » « 16 » خدا تواند گرديد و « جور » از « عدل » جدا تواند كرد ، لاجرم حراست
هامش
بوده است .
. هزار ، بلبل ، عندليب ، هزاردستان ، هزار آواز .
( 10 ) . اضواء( adwa )، جمع ضوء ، به معناى نور ، پرتو ، درخشندگى ، تابش + سماء ، يعنى آسمان ؛ كه در مجموع به مفهوم نورها ( پرتوهاى ) آسمان مىباشد .
( 11 ) . دو لقب محمد ، پيامبر مسلمانان . اولى يعنى « آخرين پيامبر » و دومى هم كه تركيبى از دو واژهء خواجه ( رئيس ، بزرگ ، حكيم ، رئيس طايفه ، آقا ، سرور ) و اصفياء ( جمع صفى ؛ دوست ، برگزيده ) است . لقبهاى ديگر ايشان « خواجه » ، « خواجهء بعث و نشر » ، « خواجهء دو سرا » ، « خواجهء رسل » و « خواجهء عالم » مىباشد .
( 12 ) . بر او و بر جانشين و فرزندانش درود و تحيت ( سلام ) بادا .
( 13 ) . ظلام( Zalam )، تاريك ، تاريكى ، تاريكى اول شب .
( 14 ) . سها( Soha )، ستارهاى است معروف ، در نهايت خردى ، نزديك كوكب دوم خرس بزرگ ( دب اكبر ) و نور چشم را بدان امتحان كنند .
( 15 ) . شمشير بركشيده ، از نيام برآمده ، آخته .
( 16 ) . سطوت( Satvat )، حشمت ، مهابت ، حمله بردن .