يكشنبه ، 19 [ رجب 1313 ه . ق . ]
سركار « على خان سرتيپ » به « داقداقآباد » تشريف برد . برادر مكرّم « محمد حسن خان سرهنگ » ، براى گفتگو و اتمام عمل مسئله خيريه به « همدان » رفت . تا خداوند متعال چه خواسته باشد .
نزديك غروب ، هوا « منقلب » و « باد » و « باران » شد . بعد ، باران مبدل به « برف » شد .
2 كاغذ از طرف منظوره رسيد و تأكيد در ختم امر نمودهاند ، و قول داده كه در « يس » « 1 » باقى هستم ؛ و مخصوصا اين مضمون را نوشته بودند ، كه : « على گفتهام ، عمر نمىگويم . « 2 » دست من و دامن مولاى تو ! » تا مقدر الهى چه باشد .
حال من ، بالفعل براى اين مسئله خيلى آشفته است .
دوشنبه ، 20 [ رجب 1313 ه . ق . ]
جناب اجل « امير » و سركار « نجف على خان سرهنگ خدابندلو » و جمعى به شكار تشريف بردند ؛ و به بنده هم تكليف كردند ، ولى « تنبلى » كرده [ و ] نرفتم ، و جواب كاغذ منظوره را نوشته ، « حسن على خان » را روانه كردم .
جناب اجل « امير » از شكار برگشته و 3 خرگوش شكار كرده بودند .
سهشنبه ، 21 [ رجب 1313 ه . ق . ]
سركار « حاجى حبيب الله خان » از « كبودرآهنگ » آمده [ و ] عازم زيارت « عتبات عاليات » هستند . خوشا به سعادتشان . يا ليت انى كنت معهم . فردا به سلامتى از اينجا تشريف خواهند برد .
سركار « آقا ميرزا سيد حسين » مشرف فوج « اسدآباد » هم [ به ] اينجا آمد ، به اتفاق « آقا غفار همدانى » .
« آقا ميرزا محسن » ، بيچاره حالش خوش نيست [ و ] به اين واسطه ، اوقاتم تلخ است .
از برادر مكرم « محمد حسن خان سرهنگ » هم كه به شهر رفته ، خبرى نرسيده است ، و نگرانم .
هامش
( 1 ) . يس( yes )، بله .
( 2 ) . جملهاى است توهينآميز ، درباره عمر بن خطاب ، دومين خليفه مسلمانان ، پس از مرگ پيامبر اسلام ، كه هم پدرزن پيامبر و هم در محراب عبادت در مسجد جامع مدينه كشته شد ، رويدادى كه 17 يا 18 سال بعد براى على بن ابى طالب ، داماد پيامبر و چهارمين خليفه راشدى ، در محراب نماز در مسجد جامع كوفه تكرار شد .