حضرت « امير نظام » ، سنشان ميان 70 و 80 [ سال ] ، محاسنشان سفيد ، ضعيف الجثه و لاغر اندام ، خيلى خوشبيان ، داراى كمالات و معلومات « خارجه » و « داخله » ، در « تقرير » و به خصوص در « تحرير » و « انشا » بىنظيرند .
به من فرمودند : « بايد هرروز بيائى پيش من [ و ] مشغول تحرير و انشا بشوى . »
از سرگذشت و قصهء حبس من در « قزوين » سؤالات فرمودند ، جواب مجملى عرض كردم . فرمودند : « خوب است داستان « قزوين » و گرفتارى خود را مثل « تاريخ » بنويسى ، كه قابل نوشتن است . »
جمعه ، سلخ « 1 » شوال [ 1312 ه . ق . ]
جناب مستطاب شريعتمآب مجتهد الزمان ، آقاى « آقا سيد عبد المجيد مجتهد » - سلمه الله تعالى - كه اهل « گرّوس » « 2 » هستند و حالا در « همدان » سكنا دارند ، به ديدن جناب اجل ، آقاى « ساعد السلطنه امير » - دام اجلاله - تشريف آوردند ، و ناهار صرف فرمودند .
جناب « آقا سيد عبد المجيد » ، شخص به اعلم و خيلى خوشمحاوره هستند . جناب اجل ، مدتى اوقاتشان را صرف معاملهء نخود « نجف على خان سرهنگ » با « كاظم خان خدابندلو » فرمودند ، بهقدرىكه اهل مجلس خسته شدند .
2 ساعت و نيم به غروب مانده ، جناب « امير » به سلامتى به « لتگاه » تشريف بردند . من عجالتا در شهر توقف كردم .
دوشنبه ، سوم ذى قعده 1312 [ ه . ق . ]
در منزل سركار « على خان سرتيپ » ، نايب الحكومه « حاجيلو » و « خدابندلو » موعود بودم . صبح ، بعد از صرف چاى به منزل آمدم . « فراش » از « درب خانه » آمد ، كه « حضرت اجل امير نظام » احضار فرمودهاند . فورا [ به ] « درب خانه » رفتم ، [ و ] شرفياب شدم .
فرمايش فرمودند : « برويد با « معاون الكتّاب » ، احكام « عباس خان چنارى » را بنويسيد ، تمام كنيد . » آمدم منزل آقاى « معاون الكتاب » ، احكام را نوشته ، تمام كرديم .
بعد ، خبر فوت « ابراهيم خان » برادر سركار « على خان سرتيپ » رسيد ، كه در « همدان »
هامش
( 1 ) . آخر ، سىام .
( 2 ) . بيجار كنونى . شهر بيجار( Bijar )در استان كردستان واقع شده و در آبانماه 1385 ه . ش . 341 ، 12 خانوار و 449 ، 47 نفر جمعيت داشته است .