وقت غذا خوردن و با كالسكه به گردش رفتن ، چند ساعتى با من بود . اينقدر « ناز » و « تعفن » كرد ، كه « ذلّه » شدم ، ولى لابد بودم متحمل بشوم و تمكين كنم .
[ او ] سعى داشت هرچه بتواند ، مرا بيشتر محتاج خود بكند و خرج بتراشد .
پيرمرد پرحرف زن قصهگو بود . اسمش « ماكماهون » ، از اهل « پول » و زبان « انگليسى » مىدانست . در اول ملاقات خيلى متعارف بود . [ در ] آخر ، طور ديگر شد .
در اين صفحات ، تازه زراعت چيدهاند و « گندم » چيده شده ، در صحرا خيلى ديده شد .
امروز ، 7 روز است [ كه ] از « لندن » بيرون آمده ، 3 روز در « برلن » و يك روز و 2 شب در « وارشو » متوقف [ بودم ] . باقى راه شب و روز ، راه مىپيمودم .
دوشنبه ، 29 آگست 1898 [ م . ، 9 ربيع الثانى 1316 ه . ق . ]
ساعت 5 / 7 صبح ، كه 5 / 4 به ظهر مانده باشد ، « واگون » به « خاركوف » رسيد .
الان در « رستوران استاسيون » ، مشغول صرف چاى و نان « لقمة الصباح » « 1 » و منتظر حركت « واگون » به « روستوف » هستم .
« واگون » در اينجا باز عوض شد . از « كيف » تا « خاركوف » ، كالسكهء بخار تقريبا در 18 ساعت رسيد ، كه 2 ساعت در استاسيونهاى عرض راه معطل [ شد ] و 16 ساعت راه پيمود .
« خركوف » هم شهر « آباد » و « خوبى » است ، ولى در صفا و شكوه ، مثل « كيف » نيست .
ساعت 5 / 10 صبح ، « واگون » از « خركوف » براى « روستوف » حركت كرد .
يك جوان « روسى » كه تقريبا 20 ساله بود ، امروز همسفر من شد . [ از ] حسن اتفاق ، زبان « انگليسى » و « فرانسه » مىدانست . همصحبت شديم . مىگفت : زبان « ايتالى » و « آلمانى » هم مىدانم . جوان باكمال [ و ] زيركى به نظر آمد و داراى 5 زبان .
از ملاقات او خوشوقت شدم ، كه باهم « انگليسى » حرف مىزديم .
در همسايگى اتاق واگون ، يك دو نفر زن ، با چهار پنج نفر اطفال خردسال ، « 2 » از 3 ساله تا 5 ساله هستند و بچ [ ه ] ها خيلى قيلوقال و گريه مىكنند [ و ] خالى از اذيت نيستند .
هامش
( 1 ) . صبحانه .
( 2 ) . در اصل : خوردسال