خوردن ) وقت گذراندم .
از جمله ، يك جايى رفتيم كه مجسم [ ه ] هاى مومى گذاشته بودند از اشخاص معتبر و مشهور [ و ] نامى دنيا ، كه لباس هم پوشانده ، و بسيار خوب ساخته بودند ؛ به طورىكه به انسان زنده مشتبه مىشد كه جان دارند يا مجسمهاند .
مجسمهء « پرنس بيسمارك » معروف را در تختخواب ، در حالت « نزع » ساختهاند ، كه اعليحضرت امپراتور حاليه « 1 » « آلمان » ( ويليم دويم « 2 » ) به عيادت آمده بودند ، به اندازه [ اى ] خوب ساخته بودند ، كه عقل مات مىماند .
در يك مجلس هم شكست « فرانسه » در دست « آلمان « 3 » » و دستگير شدن « ناپليون سيّم « 4 » » بود ، كه « ناپليون » به حال بد و مبهوت ، مثل كسى كه در دست دشمن « مغلوب » و « اسير » شده باشد ، با « پرنس بيسمارك » ، صدر اعظم « آلمان » ، در روى صندلى روبرو نشسته بودند .
پس از سياحت و تماشاى مجسم [ ه ] هاى مومى ، بيرون آمده [ و ] به گردش رفتيم .
شب را هم به اتفاق « دبير الممالك » ، به تماشاى « اكسپوزيسيون هندىها » رفته ، اقسام حيوانات و طرح عمارات « هندوستان » و مرد و زن و اطفال دهاتى « هندىها » را سير كرديم .
بعد از سياحت كامل به منزل برگشتم [ و ] شب ، خوش گذشت .
پنجشنبه ، 25 آگست 1898 [ م . ، 6 ربيع الثانى 1316 ه . ق . ]
با آقاى « دبير الممالك » به تماشاى تابلو پردههاى تصوير رفتيم . تصويرهاى بسيار ممتاز [ ى ] بود . چندين اتاقهاى بزرگ و كوچك ، همه پراز پرد [ ه ] هاى تصوير بود .
محل اين عمارت ، جاى بسيار باصفا [ و ] همه « سبزه » و « درخت » و « آب جارى » است .
هامش
( 1 ) . در اصل : امپراطور حاليه ايمپراطور حاليه
( 2 ) . ويلهلم دوم( William II )، امپراتور آلمان و پروس ، كه نام كامل وى فردريك ويلهلم ويكتور آلبرت است ، در سال 1859 م . زاده شد و به قيصر ويلهلم هم شهرت دارد . وى در طول سالهاى 1888 تا 1918 م .
امپراتور ژرمنى ( آلمان ) و پادشاه پروس( Prussia )بوده و سرانجام در سن 82 سالگى در 1941 م .
درگذشت . پرنس بيسمارك ، نخستوزير وى بوده است .
( 3 ) . در اصل : آلمانى
( 4 ) . شارل لويى ناپلئون بناپارت ، معروف به ناپلئون سوم ( 1808 - 1873 م . ) كه بين سالهاى 1852 تا 1870 م . بر فرانسه حكومت كرد . وى پسر لويى بناپارت ، پادشاه هلند و برادرزادهء ناپلئون اول است . دوران امپراتورى او دوران ترقى و پيشرفت مادى و صنعتى و توسعهء مقاصد امپرياليستى فرانسه مىباشد . در 1870 م . در انقلابى بدون خونريزى از سلطنت خلع و به انگلستان تبعيد گشت . ( فرهنگ فارسى معين ، 6 / 5274 - 5275 ) .