بعد ، رفتيم « 1 » « تلگرافخانه » ، جناب صاحبديوان ، معتمد الملك و نصرت الملك را خواستند . نايب الوزاره و مؤتمن « 2 » السلطنه را هم خواستند . از ناخوشى خراسان احوال پرسيدند ، عرض كردند : صحت دارد .
مراجعت كرديم به منزل .
جناب صاحبديوان ، يك « سردارى كشميرى » به حاكم كلات و يك طاقه « شال كشميرى » به پسرش و يك طاقه « شال كشميرى » به سرتيپ فوج فيروزكوه كه 50 تومان ارزش داشت و 80 تومان به پسر سرتيپ مرحمت كردند ، و پيشكشى [ كه ] به جهت جناب معظم آوردند ، بخشيد به پسر سرتيپ ؛ و يك دانه « عبا » به فاضل آن جا دادند ، به توسط بنده . و به 8 نفر ديگر هم 8 خلعت دادند و 200 تومان هم به « سادات » و « طلاب » آنجا دادند .
بعد ، حركت كرديم .
شب را آمديم در باغ كند ، كه منزلگاه مىباشد ، شب را در آنجا به سر برديم .
صبح ، مىخواستيم حركت نماييم [ كه ] كاغذى از سرتيپ فيروزكوهى ، كه بيرون دربند نفته بود ، رسيد ؛ كه 500 نفر تركمن « 3 » ، با يك نفر صاحبمنصب روس آمده ، رعيت ما را چاپيده و رفتهاند .
صاحبديوان ، رنگ از رويش پريد . حاكم كلات حاضر بود .
فرمود :
« استقبال نمىخواهد كنيد . 100 نفر سوار كلاتى برداشته ، به زودى زود خودتان را برسانيد ، خبر به جهت من بفرستيد . »
حاكم كلات عرض كرد كه :
« اگر آنها دست به تير [ و ] تفنگ كردند ، ما بزنيم ؟ »
فرمودند :
« توپ بكشيد ، بزنيد . »
حاكم كلات مرخص شد .
ما هم حركت كرديم به [ طرف ] منزل بلغور « 4 » .
حاكم كلات نوشته بودند كه اين صاحبمنصب روس با اين تركمنها « 5 » آمده بودند
هامش
( 1 ) . در اصل : رفتم
( 2 ) . در اصل : معتمن
( 3 ) . در اصل : تركمن
( 4 ) . در اصل : بلقور
( 5 ) . در اصل : تركمنها