پايشان به شدت درد مىكرد .
روانه به شهر شديم . از اول « بالا خيابان » تا به اواخرش ، تمام [ را ] از زير « قرآن » رد شديم .
خلايق خراسان ، ثلثش باقى نمانده بودند .
به حرم مشرف شديم .
دو نفر زير بغل « 1 » جناب معظم را گرفته بودند . زيارت كرده ، شاهنشاه را دعا كردند .
بعد ، تشريف به « ارك » فرمودند .
فرستادند عقب « حكيمباشى نظام » .
گفتند :
« در دواخانه بسته است ! »
طبيب روس ، با « حافظ الصحة » مشرف شدند . دوايى دستورالعمل دادند .
جناب معظم ، 50 تومان به « حكيم حافظ الصحة » دادند كه دوا بگيرد [ و ] به خلايق بدهند .
از اين دوا ، روزى چهل پنجاه نفر را مداوا مىكردند . تا مىخوردند ، خوب مىشدند . حكم داده بودند « 2 » كه در خورشتها « سير » بزنند و « كته چلو » بخورند .
اهل خراسان ، تمام ، يكى يك دسته « سير » به گردن خودشان انداخته ، عوض گل بو مىكردند .
چنان عزادارى در خراسان نمودند ، كه جناب صاحبديوان مىفرمودند كه :
« من همچو عزادارى در خراسان نديدهام ، كه در روز شنبه ، دسته كه بسته بودند ، 1300 علم داشتند . »
تمام اطفال ، قرآن به دست ، عقب كتل مشغول عزادارى بودند ، كه در سر هر خيابان و هر قراول خان [ ه ] ها ، از صبح تا به عصر و از شب تا الى صبح ، مشغول به « روضهخوانى » بودند .
بعد ، چنان شد كه تمام اهل خراسان ، فرار اختيار نمودند .
بعد ، بنده خواستم مرخص شوم ، مرخص فرمودند . چون بجنورد « 3 » را نديده بودم ، خواستم از آنراه بروم . اول مانع شدند ، بعد مرخص فرمودند .
بنده هم حركت كردم ، اما از رجال خراسان تعارفى به بنده نشد . آنچه بايد تعارف
هامش
( 1 ) . در اصل : بقل
( 2 ) . در اصل : بود
( 3 ) . در اصل : بوژنورد