جناب « اجل » فرمودند :
« به چشم ، مرخص مىكنم . »
بعد عرض كردند :
« مىخواستيد ما را 2 سال مأمور كنيد ، نه اينكه با فوج سمنان و دامغان « 1 » مخلوط باشيم ، كه ما خدمت نماييم و به اسم آنها در برود . »
بعد ، حركت نموديم .
در بين راه جويا شدند كه باعث اين فتنه كى بوده است ، عرض كردند :
« تمام اين فسادها را آجودان فوج كرده است . »
فرمودند :
« [ او را ] بياوريد . »
آوردند . فلك كرده ، چوب زيادى زدند كه در زير چوب غش نمود .
جناب معظم ، ميرآخورى داشتند كه خيلى خاطر « 2 » تعلق بود ، خواستند توسط نمايند ، اوقات تلخى فرمودند .
نواب شاهزاده اسد الله ميرزا كشيكباشى ، خواست توسط نمايد ، تغير فرمودند .
سرتيپ بيچاره ، رنگ از رخش پريده [ بود ] ، عرض كردند :
« اين بيچاره تقصيرى ندارد ! »
به او هم اوقات تلخى فرمودند .
بنده ديدم 3 مرتبه زير چوب غش كرد . بنده ، باز عبا را به سرم كشيدم [ و ] توسط كردم ، تغير كمى فرمودند . روى فلك افتادم ، تا از چوب خوردن نجات يافت .
بعد ، به منزل رفتيم .
عرض كردند .
« اين فتنه ، تمام ، زير سر سلطان فوج « 3 » است . »
فرمودند :
« او را بياوريد . »
آوردند .
گفتند :
« اين فتن [ ه ] ها چهچيز است ؟ [ او را ] بخوابانيد [ و ] چوب بزنيد . »
هامش
( 1 ) . در اصل : دامقان
( 2 ) . در اصل : خواطر
( 3 ) . در اصل : فوح