فراشها بنا كردند به چوب زدن ، و جناب معظم ايستادند به نماز ، كه كسى توسط نكند .
بنده ديدم در زير چوب به زبان گيلكى مىگويد :
« اى كته آقاجان ، آخر شما به همشهرى هستيد . »
تا رفت نماز را سلام بدهد ، رفته ، توسط نمودم . [ و ] از زير چوب ، او را خلاص نمودم .
بعد فرمودند غلام ، اين 3 نفر را ببرد « 1 » خراسان ، كه ببرند « 2 » سيستان . بنده ، سپردم كه آنها را نبرند ، تا شب ، من به شما خبر بدهم .
طرفهاى عصر بود .
بنده ، جناب معظم را خنداندم ، و او بىحساب گفت ، كتك به او زدم و عرض كردم كه :
« اين صاحبمنصب و سرباز ، شرمنده و منفعلاند . مرحمت نموده ، بفرماييد آنها را نبرند . »
بخشيدند « 3 » [ و ] فرمودند : نبرند . « 4 »
بعد ، توسط نمودم كه :
« بفرماييد كه نشانهاى آنها را [ كه ] گرفتهاند ، پس بدهند . »
فرمودند :
« پس بدهند . »
و يك « سردارى ترمه [ اى ] » ، براى « سلطان » و يكى به جهت « آجودان » خلعت گرفتم و 100 تومان به جهت سربازها انعام گرفته شد .
بعد ، آمديم قرار داديم كه يك روز برويم دربند خشت « 5 » .
شب شد .
تلگرافى از تهران ، از بندگان « 6 » اعلى حضرت قدر قدرت اقدس شاهنشاهى به جهت صاحبديوان آمد ، كه نصرت الملك 4 نفر از افغانها « 7 » را وارد به خانهء خودش كرده و
هامش
( 1 ) . در اصل : بهبرد
( 2 ) . در اصل : بهبرند
( 3 ) . در اصل : بخشيدم
( 4 ) . در اصل : نهبرند
( 5 ) . روستاى خشت( Xesht )از توابع شهرستان كلات و در 12 كيلومترى شمال غرب شهر كلات بوده و آبانبارهاى خشت متعلق به عصر افشاريه به شماره 663 در فهرست آثار ملى كشور ثبت گرديده است .
( 6 ) . در اصل : بندهكان
( 7 ) . در اصل : افقانها