به سرحدّ خودشان [ تا ] « قرنتين » بگذارند . قدرى گوسفند از رعاياى ما به خاك آنها رفته بود ، آنها را برگردانيده بودند به خاك خودمان و « قرنتين » [ را ] گذاشتند « 1 » در خاك خودشان .
جناب صاحبديوان آسوده شدند .
شب را در بلغور « 2 » بوديم . در راه بلغور « 3 » ، چلتوك زيادى كاشته بودند . چنان زراعتى بود كه هوش از سر ما رفت .
فردا صبح ، حركت نموديم .
در بين راه ، 2 عدد « كبك » ديدم . به جناب صاحبديوان نشان دادم . يكى را صيد كردند و يكى ديگر [ هم ] فرار كرد . بنده ، آنچه گشتم عقب « اشرفى » ، كه ناز شصت بدهم ، پيدا نكردم .
آخر ، خودشان مرحمت نمودند كه بنده ، ناز شصت دادم .
آمديم ، شب را به چولكخانه .
از آنجا حركت نموديم ، آمديم به كارده . آنجا مانديم . به ابو الفتح خان . حاكم چولكخانه ، « سردارى » خلعت مرحمت شد و به « سيدپروانه » ، كه دهاتهاى حضرت ، سپرده به اوست ، طاقه « شال كشميرى » خلعت مرحمت شد .
شب را در آنجا بوديم .
فردا صبح ، يك جفت اسب روسى خوبى [ كه ] جناب معظم داشتند ، به كالسكهء ايشان بستند و آوردند .
چون تا اين مكان سواره آمده بودند ، زانوهايشان باد كرده ، درد مىكرد . از قرارى كه معلوم شد ، مفاصل بود .
توى كالسكه نشستند « 4 » ، ولى خبر به خراسان نداده بودند . كسى خبر نداشت كه بيايند پيشباز .
بعد ، به بنده فرمودند :
« بياييد توى كالسكه . »
عرض كردم كه :
« مخلوق عوامند ، نگاه به سيادت من نمىكنند . بنده سواره مىآيم . »
هامش
( 1 ) . در اصل : گذاشتن
( 2 ) . در اصل : بلقور
( 3 ) . در اصل : بلقور
( 4 ) . در اصل : نشستن