يوم سهشنبه ، يازدهم رجب المرجب
از خواب برخاسته « 1 » ، بعد از اداى نماز به خدمت « شاهزاده » رسيدم .
احوالپرسى وجود مبارك سركار اقدس را بسيار نمودند و چاكر فقرات سئوالات او را يكانيكان جواب گفت .
بعد از آن به منزل آمدم . پاره [ اى ] از اشراف « همدان » [ به ] ديدن خانهزاد آمدند .
چاى و كاهو صرف نموده ، دعاى دولت و ثناى آن پاك حضرت را بهجا آورديم .
الحق كاهوى « همدان » را چاكر بىنظير و شبيه ديد .
يوم چهارشنبه ، دوازدهم [ رجب المرجب ]
4 ساعت از شب رفته ، در خواب بودم [ كه ] صدائى برآمده ، از خواب بيدار شدم .
معلوم شد كه دزد آمده است . شمشير خود را برداشته ، لخت از عقب دزد به بيون دويدم ، لكن به گرد او نرسيدم .
لرزه بر اندام چاكر افتاده بود . ديگر علت را نمىدانم ، از ترس و جبن بود ، يا از غضب ؟ خواستم بگويم رختم را بياورند ، چنان زبانم گرفت كه بىاختيار خود و آدمهايم بخنديديم .
و به جهت سرما خوردن در اين شب ، روز احوالم ناخوش شد . در خانه مانده ، به تجويز حكيم آنروز را دوا خوردم و از تصدق توجه مبارك ، صحت دست داد .
يوم پنجشنبه ، سيزدهم شهر رجب المرجب
بعد از نماز و دعاى آن خسرو بندهنواز ، « يوزباشى » خانهزاد را به حمام وعده خواسته بود . رفتم . و بعد از آن ، بيرون آمده ، در منزل مشار اليه صرف نهار نموده ، بخفتم .
و بعد از آن ، به خانهء « محمد صادق بيك » رفته ، ساعتى گفتوشنود نمودم . پس از آن مذكور شد كه « سردار » ولد مرحوم « ملكآرا » از خدمت سركار اقدس مرخص شده [ و ] به « همدان » آمده است .
فرستادم خدمت مشار اليه ، كه تشريف بياورند تا از حالات سركار اقدس و صحتمندى آن پاك وجود مقدس جويا شوم . گفته بود : « فردا خواهم آمد و يكديگر را ملاقات خواهيم كرد . »
يوم جمعه ، چهاردهم شهر رجب المرجب
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواسته