تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 587

مساهمون:

ص٥٨٧
مهمى از « تختگاه كى » و « ملك رى » نزد من آمده بود ، اسبى را بر لب رود برد ، كه آب دهد . دست اسب به گودى اندرآمد . بيت
ز بالا به زير اندر انداختش * كفن سينه ماهيان ساختش
« راكب » به آب افتاده ، آبروى هستى را آب برد و آتش آرزو خاك به‌سر كرد و هواى مهترى از مهتر و كهتر چنان پنهان در آب شد ، كه ديگر به خوابش هم نتوان ديد . رسم « الوار » است كه اگر احدى در آب غرق شود ، دهلى را برداشته ، كنار رود روند [ و ] چوب به دهل زنند ، تا جسد غريق روى آب افتد . « 1 » از غرايب است . پلى هست در انتهاى آن ملك ، كه آب كشكان از آن گذرد ، موسوم به « پل هيزه » . آن آب فراوان از جائى كه گذرد ، كه توان به يك برجستن ، به آن‌طرف درآمد ؛ بيش از 2 ذرع « 2 » عرض نيست . از بن كوهى رود خالى از تماشائى نيست . يكى از مشايخ عرب « 3 » ، كه دعوى « علوم غريبه » داشت و در « رملش » « 4 » به اعتقاد خود مسلم است ، « 5 » بيشتر ، شبى كه جمعى بودند و مجمعى بود ، يكى از جنى از وى سئوال كرد [ و ] گفت : چيزى است « معدنى » و « مدور » و « بياض . » گفتند : « به نام چيست ؟ » گفت : « مرغ مسمى است كه در دست دارى . » تعجب‌ها رفت و خند [ ه ] ها شد . از اين « جواب » و « سئوال » رفت ، چون با تمام ادعايش همين بود . لهذا تقرير ، تا « فرجى » شود و تعجبى رود . در اين منزل ، يكى از پيشخدمتان غلمان سيما ، كه روزى از او منظورى بود ، به حمام شد . غفلتا آب جوشيده به خود ريخت و سوخت . در سوختن او ، اين رباعى را « 6 » گفتم « 7 » : رباعى
يك‌چند مرا به غير ما هيچ فروخت * يك‌چند به تير غمزه‌ام سينه بدوخت سوزاند به هرطريق ، مىبود مرا * قانع نشده ، به آتشم خويش بسوخت
هامش
( 1 ) . اين رسم در شهرهاى تاريخى خوزستان شمالى ، يعنى شوش ، انديمشك ، و شوشتر هم مشاهده مىگردد . ( 2 ) . در اصل : زرع ( 3 ) . م : عرب ندارد . ( 4 ) . رمل( raml )، فنى كه به وسيلهء آن طالع كسان را به‌دست آورند و از آينده خبر دهند . در گذشته « جفر » و « رمل » را از علوم « غريبه » مىدانستند ، كه تمام آنها از جهل و خرافات نشأت گرفته است . ( 5 ) . ب ، م : مسلميت ( 6 ) . ش : را ندارد . ( 7 ) . ب : گفتم و آن اينست