كرديم . ساعت 10 وارد « سرپل » شديم . وضوئى گرفته ، نماز خوانديم . آقاى « عبد الكريم خان » به عوض آنكه نماز بخواند ، بعد از پياده شدن ، رفت خوابيد .
روز دوشنبه ، هفدهم [ جمادى الاول 1330 ه . ق . ]
« سرپل » نماز خوانده ، چاى خورده ، اول دسته حركت كرده ، ساعت 3 به « حسنآباد » رسيديم . در يكى از اتاقها ناهار نان و تخممرغى خورده ، اصرار كردم گارى را راه بيندازند . معلوم شد آقايان به طمع افتادهاند .
بالاخره ، ساعت 5 / 5 به غروب [ مانده ] ، با هزاران التماس و واسطه و وسيله ، گارى را بهراه انداخته ، به قد [ ر ] يك فرسخ از « حسنآباد » دور شديم .
توفان سختى در ابتداى گردنه گرفت . باد بسيار سخت و باران بسيار شديدى يكباره اين دو گارى را فراگرفت ، كه نعوذ باللّه مجبور شديم گارىها را نگاه داشته ، بعد از آنكه قدرى تخفيف پيدا كر [ د ] ، راه افتاد [ ه ] ، به اول سنگستان گردنه پياده شده ، روانهء راه شديم .
تمام گردنه را سربالا و سرازير ، پياده آمده ، پائين گردنه سوار شده ، 3 ساعت و نيم به غروب [ مانده ] ، وارد « كاهريزك » « 1 » شده ، نمازى خوانده ، خودم را گرم كرده ، 2 ساعت و نيم به غروب [ مانده ] ، گارىها بسته شد [ و ] بهراه افتاديم .
نيم فرسنگ از « كاهريزك » كه رد شديم ، باران گرفت . اين مرتبه باران طورى آمد كه با داشتن « چتر » ، تمام ، حتى سر من تر شد .
نيم ساعت به غروب [ مانده ] ، وارد حضرت عبد العظيم شده ، ديگر اسبها قدرت رفتن نداشتند . از حضرت عبد العظيم پياده آمديم تا نزديك « دروازه » . [ در ] آنجا سواره ديديم باز نمىرود ، پياده شديم .
پياده آمدم تا به « واگون اسبى » رسيده ، سوار شدم . وقتى وارد كوچه شدم ، كه 2 ساعت و نيم از شب گذشته بود .
بچهها « 2 » همه در دالان آمده بودند . « 3 » « فضل الله خان » گويا وقتى كه من وارد بازارچه [ پاى ] تخت شدم ، دويد و رفت و خبر داده بود .
بارى ، به دو ورود « اعتضاد » را ديدم ، قدرى گريه كردم . وارد شده ، خانمهاى عزيزم « قمر الدوله » و « گيلان » و ساير خانمها [ را ] در دالان ملاقات كرده ، خانم « مفرح السلطنه » را دم در ملاقات نموده ، وارد منزل شده ، شكر حضرت بارىتعالى را نموده ؛ در به دو
هامش
( 1 ) . كهريزك امروزى .
( 2 ) . در اصل : بچها
( 3 ) . در اصل : بود