ورود حال همگى را استفسار كردم . همه را در سايهء مبارك حضرت سيد الشهداء - ارواحنا فداه - سالم يافتم .
ساعت 5 / 3 و 4 هم « عبد الكريم » آمد . خيال خانم از طرف او راحت شد . ساعت 5 غذا خورديم . اگرچه من هيچ حال ندارم ، ليكن به واسطهء ملاقات نور چشمان و آقايان رفع كسالت شد .
شب ، دچار حالت اضطراب و بىخوابى سخت شدم و تقريبا تا صبح نخوابيدم .
خداوند تعالى 3 نوه در اين مسافرت به من كرامت فرموده است :
يكى : « والى » پسر « اعتضاد ديوان » ، كه اول دسته روز شنبه ، سوم جمادى الاولى 1330 [ ه . ق . ] « 1 » متولد شده است ، كه در آنموقع من در كرمانشاه بودم .
يكى « سكينه خانم » ، دختر « عزيز السلطنه » ، كه شب چهارشنبه ، بيست و دوم رجب 1330 [ ه . ق . ] 7 ساعت از شب گذشته ، متولد شده است و در همانروز يا روز بيست و سوم بود كه من ناچار شده ، به قونسولخانهء انگليس رفته بودم .
ديگر « مهدى خان » پسر « گيلان » خانم ، كه در ماه شعبان ، در روز بيست و هفتم شعبان المعظم 1330 [ ه . ق . ] ، اول آفتاب متولد شده است و در آنوقت آخرين روزى بود كه من در كرمانشاه بودم ، و عصر همين روز بود كه در گارى پست روانه از كرمانشاه به عتبات عاليات روانه شدم . الحمد للّه ربّ العالمين .
مدت 18 ماه از ديدار خانمها و آقاها ، دور مانده بودم . و حال ، همه را صحيحا سالما ملاقات كردم ، و در سايهء مبارك حضرت سيد الشهداء - ارواحنا فداه - بسى شكر دارد اين نعمت و سعادت .
روز سهشنبه ، هيجدهم [ جمادى الاول 1330 ه . ق . ]
صبح ، از خواب برخاسته « 2 » ، چه روز مباركى و چه صبح خوبى است . از خستگى قدرى بيرون آمده ، آقايان [ و ] خانمها تشريف آوردند [ و ] خدمت همه رسيدم .
بيرون هم جمعى تشريف آورده بودند .
لباسهاى التفاتى خانم « مفرح السلطنه » را پوشيده ، شكر نعمت حقتعالى را بهجا آورده ، لباس پوشيده ، رفتم بيرون نشسته ، جمعى [ از ] آقايان و مخاديم تشريف آوردند . غذا را اندرون خوردم .
هامش
( 1 ) . گويا نويسنده اشتباه كرده و بايد 1329 ه . ق . مىنوشته است .
( 2 ) . در اصل : برخواسته