« سيد محمد » نام « قمى » ، كه مسافر گارى آدمها بود و پايش به بالبند گارى گرفته و افتاده ، مچش دررفته بود ، آمد خودش را انداخت پهلوى فرش من ، در كنار نهر [ و ] سايهء درخت افتاده بود ؛ بناى گريه را گذاشت .
من لقمهء غذا را نتوانستم بخورم . برخاستم « 1 » « قورى « 2 » » را آب سرد و گرم كرده ، دست « سيد » را به زحمتى جا انداخته ، چاى به « سيد » دادم . همانجا خوابش برد .
يك ساعت خوابيد ، ولى من ديگر ميل به غذا نكردم .
ساعت 5 به غروب [ مانده ] ، همان اسبها را به گارى بسته ، روانه شديم . 2 ساعت به غروب [ مانده ] ، به « علىآباد » « 3 » رسيديم . نماز خوانده ، چاى خورده ، سوار شديم . از « قم » تا اين نقطه ، نصف راه را پياده آمدهايم . در حقيقت ، مثل مكارى مىرود . منتها مكارى پياده نمىبرد ، با گارى بايد پياده رفت .
خلاصه ، ساعت 5 / 2 وارد « قلعه » شده ، بنا بود از « قلعه » برويم به « عزيزآباد » « 4 » ؛ و آنجا سر كرده « سوئدى » به جاى « قراسوران » چاپار گذاشتهاند . هر منزلى 5 نفر ، يك « سرجوقه » « 5 » و 4 « تابين » « 6 » . همه مرتب [ و ] منظم [ هستند ] .
رئيس دسته چاپار قلعه « محمد على خان » ، در « قم » بود . « سيد هاشم » نام در وقت حركت گارى ، در گارى نشسته بود . آقاى « عبد الكريم خان » بر سر جا با « سيد » مزبور دعوا گرفت .
حرفهاى زشت نامربوط به يكديگر گفتند ، كه هوش از سر من پريد ؛ كه آدم نجيب در حضور پدرش در ملأ عام در محضر جمع اينطور مزخرفات بگويد .
بارى ، خداوند خودش اخلاق اين جوان را اصلاح فرمايد ، كه در حقيقت مرا مفتضح كرد و خجل نمود . بسيار معذرت خواستم .
خلاصه ، شب را در « قلعه » شام خورده ، ساعت 5 دراز شدم . ساعت 5 / 6 حركت
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواستم
( 2 ) . در اصل : غورى
( 3 ) . علىآباد( Ali abad )، ده كوچكى است از توابع بخش مركزى شهرستان قم در 54 كيلومترى اين شهر و 8 كيلومترى شمال شرقى كوشك نصرت در كنار راه تهران - قم .
( 4 ) . عزيزآباد( Aziz abad )روستايى است از توابع شهرستان رى استان تهران ، سر راه تهران به قم و 23 كيلومترى جنوب غربى حسنآباد .
( 5 ) . سرجوقه يا سرجوخه ، درجهدار نظامى كه يك جوخه را اداره كند و آن پايينترين درجه در ارتش محسوب مىگردد . هر جوخه 8 نفر است .
( 6 ) . تابين( tabin )، صاحبمنصب ، سربازى كه درجه ندارد .