مىگويند گارى حاضر است ، فردا صبح راه مىاندازيم . در حاشيهء بليط مىنويسيم گارى حاضر بود و خودشان [ به ] گارى ننشستند .
ديديم 5 تومان اينجا ضرر است . از آنطرف 8 تومان [ به ] مكارى دادهايم . بارى ، بعد از هزارگونه زدوخورد ، 11 قران ضرر كرده ، 6 تومان و 9 قران گرفته شد ، ليكن حال من ساعت به ساعت بدتر مىشد . طورى كه به « حرم مطهر » نتوانسته بروم ؛ دعاى سمات را در منزل خوانده ، نماز مغرب و عشا را كرده ، خوابيدم ؛ ليكن خواب نيستم . خيلى بد گذشت .
روز شنبه ، شانزدهم [ جمادى الاول 1330 ه . ق . ]
ساعت 5 / 3 به دسته [ مانده ] ، برخاسته « 1 » ، حالم نسبتا بهتر بود . وضوئى گرفته ، به « حرم مطهر » مشرف شده ، زيارتى كرده ، نماز صبح خوانده ، مراجعت به منزل كردم .
همه خواب بودند . آتشى روشن و چاى حاضر كرده ، 2 دانه تخممرغ خورده ، يك نفر از بختيارىها آمد . قدرى نشست ، چاى خورد [ و ] صحبت كرد و رفت .
معلوم شد [ كه ] از نوكرهاى « مرتضى قلى خان » پسر « صمصام السلطنه » ؛ و حامل پاكتى براى « صمصام السلطنه » است .
او رفت . من رفتم پائين اداره ارباب ، كه كى حركت مىكنيم ، جواب داد نيم ساعت بعد . منم معجلا برگشتم بالا ، اسبابها را جمعآورى كرده ، رفتند [ در ] گارى بگذارند . خودم تجديد وضوئى كرده ، [ به ] حرم مشرف شدم ، كه زيارت وداع كرده ، بيايم .
از دار الشفاء گذشته ، به باغچهء صحن رسيدم ، ديدم « آقا سيد محمد رضاى مساوات » و « منتصر السلطان » برادر « لسان السلطنه » را ديدم ، كه از صحن بيرون مىآيند .
يكديگر را دربر گرفته ، خصوصيت كرديم ، خيلى افسوس خوردند به پير شدن من [ و ] در رفتن بلند من از يكديگر .
بالجمله ، در همان باغچهء صحن به قدر يك ساعت مرا نشانيده ، صحبت كردند .
همين آقايان [ و ] ديگران بودند كه جواب سلام [ را ] نمىدادند ، از شدت « كبر » و « غيظه » « 2 » ؛ حالا اينطور ذليل شدهاند .
خلاصه ، آنها رفتند و حواس من پيش حركت گارى بود ، كه مبادا معطل من بشود . رفتم زيارتى كرده ، از وكالت خانم محترمه « مفرح السلطنه » سلام عرض كرده ،
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواسته
( 2 ) . خشم ، غضب ، تندى مزاج .