شد و گفت : من هم زياد بر اين متوقع نبودم . با اين مبلغ قدرى نان خريده ، پياده مىروم .
خيلى به وضع مردم رقت كردم ، كه چطور مظلمت و بدكسى دچار اين بيچارگان شده است . به هرصورت ، قدرى خوابيدم . حالم ساعت به ساعت بدتر مىشد . زير عبا افتاده بودم .
به « آقا شيخ حسن » گفتم : مىرويد بيرون يك قدرى جوششيرين براى من بگيريد .
ايشان هم بعد از ساعتى مراجعت كرده ، جوششيرين آوردند . قدرى در آب ريخته ، خوردم . عطشى در من موجود شد ، كه علامت احتياج طبيعت به دفع فضول بود .
« قورى » « 1 » آب يخ را از « عبد الكريم » خواستم ، داد . تقريبا نصف « قورى » « 2 » آب خوردم .
ناهار امروز ، باقلاپلو بازار آورده بودند . من كه نمىتوانم بخورم ، آقايان به سلامتى غذا [ خوردند ] . رفتم بيرون ، هرچه زور زدم ، نتيجه حاصل نشد . خدا خواسته بود . ديروز و ديشب ، قدرى كره خورده بودم .
بارى ، گفتم منقل را آتش نمايند ، بلكه پياله [ اى ] چاى بخوريم . چاى خورده ، قدرى حالم بهتر شد . ديدم روز جمعه است . عدو شود سبب خير ، اگر خدا خواهد ؛ حال كه ترتيب امور ما را مقيم در « قم » ساخت ، حقا و عدلا خيلى جفا نيست اگر به واسطهء كسالت ، از زيارت محروم باشم .
برخاسته « 3 » ، تجديد وضو كرده ، رفتم به « حرم مطهر » مشرف شده ، نماز ظهر و عصر را خوانده ، مراجعت كردم . ضمنا تا « كاروانسرا » رفته ، الاغهاى « مشهدى عبد الله همدانى » مكارى را ديده ، آمدم به منزل .
در بين راه شخصى را ديدم كه عسل داشت ، از قوطىهاى ساخت « خوانسار » « 4 » .
يك قوطى در 3 قران خريده ، آمدم منزل . تصور كردم گرسنهام ، در صورتى كه ديشب نتوانستهام غذا بخورم و امروز صبح و ظهر هم هيچ نخوردهام ، ليس عسل .
2 دانه تخم با دو سه لقمه نان خوردم ، با قدرى عسل . حالم را به هم زد ، طورى كه افتادم .
در همين بين « حسين خان » آمد كه اداره ارباب بليطها را امضا نمىكنند [ و ]
هامش
( 1 ) . در اصل : غورى
( 2 ) . در اصل : غورى
( 3 ) . در اصل : برخواسته
( 4 ) . در اصل : خونسار ، شهر تاريخى و زيباى خوانسار( Xansar )مركز شهرستانى به همين نام در استان اصفهان ، كه در آبانماه 1385 ه . ش . 6036 خانوار و 313 ، 21 نفر جمعيت داشته است .