مشرف شده ، نماز مغرب و عشاء را خوانده ، زيارت جامعه كبيره [ را ] خوانده ، ساعت 2 به منزل آمدم .
قدرى نشسته ، شام باز چلوكباب بازار داشتيم .
بالاخره ، ساعت 2 غذا خورده ، خوابيديم .
روز جمعه ، پانزدهم [ جمادى الاول 1330 ه . ق . ]
ديشب به واسطهء غذاى بد ، خوابم نبرد و خيلى اذيت كشيدم .
امروز صبح هم كه برخاستم « 1 » ، حال بسيار خراب [ و ] مغشوشى داشتم . غذايم هيچ هضم نشده بود ؛ و حميه « 2 » بسيار سختى كرده بودم ، بهطورى كه نفس به شماره افتاده بود .
خواستم « قى » بكنم ، طورى غذا ترش شده بود كه اگر . . . « 3 » آنها مىرسيد ، مدتى به زحمت بودم . ناچار دو سه پياله « آبجوش » خورده ، نماز كرده ، « رضا » را هم بيدار كردم .
بالاخره ديدم اگر امروز من غذا بخورم ، به كلى از پا خواهم افتاد ، به فرمايش حضرت پيغمبر - صلى اللّه عليه و آله - « المعدة رأس كل داء و الحمية رأس كل دواء » ، ناچار به حميه پرداخته ؛ صبح غذا نخوردم .
رفتهرفته همه بيدار شده ، جناب « ارباب على عسكر » هم تشريف آوردند . رفتيم خدمت ايشان . باز همان مزخرفات و مهملات را شنيديم . بالاخره ، صبر كنيد ، چاپار بيايد ، برويد .
فرستادم براى قاطر يا الاغ .
قاطر ، گفتند 5 تومان ؛ ليكن الاغ نيست و پنج هزار با مكارى مقاوله كرده ، 2 تومان بيعانه دادم كه الاغ بياورد . و شب ، ساعت 2 حركت كنيم ، ان شاء الله تعالى ، و خودم خوابيدم . خوابم نبرد ، ليكن زير عبا دراز شده بود .
« حاجى خان » ، صاحبخانهء « اعتضاد ديوان » ، كه چندى قبل براى « اعتضاد ديوان » خانهء او را كرايه كرده ، بودم ، همان وقتى كه تفكرى الاغ را مىكردم ، آمد و خودش را معرفى كرده ، ضمنا مبلغى خواست كه خودش را به « تهران » برساند .
من هم پول نداشتم . قدرى فكر كرده ، عاقبت الامر پنج هزار به او دادم . ممنون
هامش
مستوفى ، 3 / 206 ؛ القاب رجال دوره قاجاريه ، 186 ) .
( 1 ) . در اصل : برخواستم
( 2 ) . تب .
( 3 ) . ناخوانا .