در « حرم مطهر » مشغول نماز بودم [ كه ] « شاهزاده عضد السلطان » تشريف آورده ، ايستادند تا من نمازم تمام شد . روى مرا بوسيده ، نشستند . خيلى صحبت كرده مرا به شام دعوت كردند ؛ و من به واسطهء خستگى فوق العاده اعتذار جستم ، و به منزل آمده ، خوابيدم .
از قرارى كه خبر دادند ، چند نفر ديگر را هم از « تهران » ، تحت المحافظه وارد كردند . فرستادم تحقيقات به عمل آمد . معلوم شد « سليمان ميرزا » و « منتصر السلطان » « 1 » و 3 نفر ديگر ، از حزب دمكرات هستند .
روز پنجشنبه ، چهاردهم [ جمادى الاول 1330 ه . ق . ]
صبح از شدت خستگى نتوانستم از خواب برخيزم . وقتى برخاستم « 2 » ، كه تقريبا اول دسته بود و مبلغى از آفتاب برآمده بود . خيلى افسوس خورده ، برخاستم « 3 » ، صورتى شسته ، چاى خورده ، ترتيب وصول كرايه الاغها و 10 تومان و 4 قران كه در « كاشان » ، به ادارهء « پستخانه » قرض داده بودم ، دادم .
خود ارباب على عسكر هم به اداره آمد . شخصا رفتم او را ديدم . فى الواقع گاوى است مجسم در صورت انسانى . ديدم به مهربانى و انسانيت ، اين آدم پول نمىدهد .
« حسين خان » را به جان او انداخته ، كاپيتان ژندرمه هم در « قم » بود ، مأمورى گرفته [ است ] .
خلاصه ، گارى پست ما راه افتاد . هرچه داد و فرياد كرديم ، به خرج اين آقايان نرفت . ناچار شد درمانده ، ساكت شديم . يك ساعت از ظهر گذشته ، پول را وصول كرده ، آوردند . پول هركسى را داده ، 10 تومان و يك قران هم طلب « رضا » بود ، دادم .
خودم وضو گرفته ، رفتم « حرم » . نماز ظهر و عصر [ را ] خوانده ، مراجعت كرده ، به بازار [ رفته ] ، نيم من سوهان در يك تومان خريده ، يك ساعت و نيم به غروب [ مانده ] به منزل آمده ، مسئلهء گارى همچنان معطل مانده بود .
قدرى با « ناصر الاسلام رشتى » « 4 » حرف زده ، تجديد وضو كرده ، رفتم به « حرم مطهر »
هامش
( 1 ) . صادق خان اصفهانى فرزند مرتضى قلى خان ، ملقب به منتصر السلطان ، در اصفهان و تهران درس خواند و تا پيش از مشروطيت به مأموريتهاى وزارت خارجه اعزام مىشد . سپس به كارگزارى اردبيل تعيين گرديد و بعد از آن نمايندهء مردم آذربايجان در دوره دوم و نماينده مردم مازندران در دوره سوم شد . ( القاب رجال دوره قاجاريه ، 175 ) .
( 2 ) . در اصل : برخواستم
( 3 ) . در اصل : برخواستم
( 4 ) . ناصر ندامانى گيلانى ملقب به ناصر الاسلام رشتى ، از رجال عهد احمد شاه قاجار است . ( زندگانى من ،