قرار شد عصر حركت كنيم . من رفتم حمام . چون به تلافى حمام « اصفهان » خوب حمامى بود ، كيسه كشيده ، ساعت 5 به غروب [ مانده ] ، به منزل آمدم . تا غذا خورديم ، ساعت 3 به غروب [ مانده ] ، رئيس تلگرافخانه آمد . جواب تلگراف من از وزارت داخله رسيده بود ، آورد .
گارى و فرارى را مرتب كرده ، ايشان رفتند . من نماز خواندم . « ميرزا غلام حسين خان » مقرب دفتر ، كه در سنه 1313 [ ه . ق . ] محاسبه رشت را براى من گذرانيده بود ، در تلگرافخانه ورود مرا مطلع شده ، آمد .
خيلى صحبت كرده ، گارى هم قرار شد صبح برود .
شب ، « حسين خان ژاندارم » ، كباب براى ما داده ، ساخته بودند . ساعت يك از شب [ گذشته ] ، آوردند ، خورديم . مخفى نماند كه خيلى بد كبابى بود . پيازچه خوبى از « كاشان » آورده بودند ، صرف كرده ، خيلى خوشم آمد . بو نداشت .
ساعت 2 خبر دادند [ كه ] آقاى « مستوفى الممالك » كالسكه خواستهاند . قدرى با « نايب على » ، نايب چاپارخانه زد و خورد كرديم . قرار شد مالهاى اسقاط را بدهد .
داد ، بردند . ما هم خوابيد [ ه ] ، اسبها نيم فرسنگ رفته ، برگشته بودند ، يعنى زير كالسكه نرفته بودند . ما هم خواب بوديم . آمدند اسبهاى خوب را برداشته ، بردند .
روز دوشنبه ، يازدهم [ جمادى الاول 1330 ه . ق . ]
صبح برخاسته « 1 » ، نماز خوانده ، چاى خورده ، معلوم شد اسبها را بردهاند .
اوقات من تلخ شد . فرستادم مال كرايه كنند . « نايب على » آمد . التماس كرده ، « سورچى » و چاپار را با خود همدست كرده ؛ بالجمله ساعت 5 / 3 از دسته [ گذشته ] ، مال بسته [ و ] گارى را راه انداختند ؛ منتها 6 اسب بسته بودند ، اسبها [ ى ] مردنى .
من رفتم به « تلگرافخانه » ، جواب تلگراف « اعتضاد » را مخابره نمايم . معلوم شد جواب قبول نمىكنند . پنج قران داده ، قبض گرفتم . آمديم ، سوار شديم . 3 نفر از مسافرين را نگاه داشتند ، كه فردا بيايند .
مسافر گارى با 3 نفر « حسين خان ژاندارم » [ و ] يك نفر از آن دو ضعيفه ، بالجمله ، به مرارت هرچه تمامتر ، خودمان را ساعت 7 به « نصرآباد » « 2 » رسانديم . آدمهاى
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواسته
( 2 ) . نصرآباد( nasrabad )مركز دهستان سفيددشت شهرستان نوبنياد آران و بيدگل استان اصفهان ، كنار خط آهن كاشان به قم . ممكن است همان شهر جديد سفيدشهر باشد كه در سال 1385 ه . ش . 1249 خانوار و