خواب پريدم . ديدم « غلام حسين اعرج » « 1 » در مىزند كه مكارىها مال آوردهاند .
برخاسته « 2 » ، رفتم بيرون . ديدم شش هفت نفر جمع شدهاند كه بارها را ببندند .
مفرشها را باز كرده ، بارها را ارابه زده ، رفته ، مال بياورند . مراجعت به منزل خراب كرده ، قدرى زغال از قهوهچى گرفته ، منقل را آتش كرده ، نمازى خوانده ، مشغول تجزيه بارها و بستن آنها شديم . از صدمهء گارى ، اكثر اسبابها خراب و ضايع شده است .
به هرصورت ، خرها را آوردند . . . « 3 » براى سوارى رختخواب خودم را بسته ، روى خرسوارى كه عبارت از خر سفيد ماچكى با پالان باركشى گذاشتم . . . « 4 » كه بتوان روى رختخواب كشيد ، نداشتند . « طناب » « 5 » گره كرده ، پاره [ اى ] كهنه آورده ، بستند .
« عبد الكريم » و « رضا » هم ته بار الاغهاى خودشان را درست كرده ، 3 الاغ ديگر را هم بار كرديم و سايرين بار كردند .
2 ساعت به غروب [ مانده ] ، به سلامتى سرازير شديم . شب را تا ساعت . . . « 6 » و نيم در راه بوديم ، ليكن هوا . . . « 7 » خوش [ و ] توفان باد ساكت بود . مهتاب هم تا آخر منزل همراهى كرد .
سالما ساعت 6 وارد شديم . منزلى صاحبان الاغها به اصطلاح « خانه « 8 » خواه » داشتند . ما را هم همانجا داده بودند . فضاى ديواردارى بود .
در عقب اين حياط ، خانهء كوچكى بود و ايوانى داشت . با آنكه روز غذاى صحيح نخورده بودم ، ليكن بىخوابى مرا از پا انداخته بود .
همينقدر منتظر شدم تا آقاى « عبد الكريم خان » هم تشريف آوردند ، كه در اين شبانه از عقب ماندن خودش در اين نقطه ، چه وارد آورد ، خدا بهتر مىداند . اين هم عطف بر ما سبق ، به قول « شيخ الرئيس » بماند .
خلاصه ، ساعت 7 خوابيدم ، غذا نخورده .
وقتى بيدار شدم ، كه آفتاب هم طلوع كرده [ بود ] .
روز شنبه ، نهم [ جمادى الاول 1330 ه . ق . ]
يك ساعت به دسته مانده ، آدم فرستادم الاغ كرايه كرده ، آوردند . تا حركت
هامش
( 1 ) . اعرج( a'raj )، لنگ .
( 2 ) . در اصل : برخواسته
( 3 ) . ناخوانا ، چون سياه شده است .
( 4 ) . ناخوانا ، چون سياه شده است .
( 5 ) . در اصل : تناب
( 6 ) . ناخوانا ، چون سياه شده است .
( 7 ) . ناخوانا .
( 8 ) . در اصل : خوانه