روز جمعه ، هشتم [ جمادى الاول 1330 ه . ق . ]
يك ساعت به دسته مانده ، بيدار شدم ، به حالى كه مسلمان نشنود ، كافر نبيند .
رفتم سروقت مالها . ديدم 2 مال آنكه به كلى از پا افتاده و قوت « 1 » برخاستن « 2 » ندارند . 2 مال ديگر هم به زور خودشان را سرپا نگاه داشتهاند ؛ چونكه « جو » در اين منازل يك من سنگ شاه 8 قران گير نمىآيد [ و ] « كاه » يك من شاه 2 ريال [ هم ] گير نمىآيد . اگر علفى هم ارباب داده ، سورچى خودش اولى بوده ، چراكه نان يك من شاه يك تومان است .
به هرصورت ، ماندم حيران و متحير .
40 نفر سواره « نايب حسين » در اينجا مشغول [ به ] كارند . جمع شدند .
نعوذ بالله . چون از « حسين خان ژاندارم » خيلى سفارش شده است كه كسى متعرض او نباشد ، خيلى به او مهربانى مىكنند .
بالجمله ، اول شتردار [ را ] ديديم كه ما را به « كاشان » ببرد . ديديم شترها را مىگويند يكى 2 تومان و 4 شتر براى ما لازم است كه 8 تومان بشود و دو روزه ما را ببرد . ديدم بايد همه باهم باشيم .
مدتى در اين باب مذاكره شده ، بالاخره آنها رفتند . 15 دانه الاغ كرايه كرديم ، از « خالدآباد » به « ابو زيدآباد » « 3 » ، كه ما را امشب ببرد ، از قرار الاغى 5 قران [ و ] 2 شاهى .
همهء مسافرين جمع شده ، پول داديم . من 6 الاغ گرفتم به 3 تومان و 3 قران . سايرين هم به شرح ايضا پولها را داديم به صاحب الاغ ، كه خودش هم جز 3 الاغ بيشتر ندارد كه برود و مالها را از سايرين كرايه و جمعآورى نموده ، اول غروب پاى بار حاضر باشد و بعد خودمان ديديم در « قهوهخانه » نمىتوان از كثرت اجتماع آقايان نشست .
اتاقى در خارج [ از ] كاروانسرا بود ، كه نصف سقفش خراب شده بود . رفتم آنجا ، رختخوابى انداخته ، بخوابيم . من از شدت خستگى ، هرچه كردم خوابم نبرد و 2 ساعت چيز نوشته ، قدرى فكر به روزگار خود كرده ، خوابيدم .
به مجرد آنكه چشمم گرم شد ، يك مرتبه ديدم در اتاق را به شدت مىزنند . از
هامش
( 1 ) . در اصل : قوة
( 2 ) . در اصل : برخواستن
( 3 ) . ابو زيدآباد شهر كوچكى است از توابع شهرستان نوبنياد « آران و بيدگل » استان اصفهان ، سر راه كاشان به بادرود و در 5 / 30 كيلومترى كاشان ، كه در آبانماه 1385 ه . ش . 1320 خانوار و 5166 نفر جمعيت داشته است .